سفارش تبلیغ
صبا
چند چرا در مورد عاشورا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بسم الله الرحمن الرحیم:

سوال ؟؟؟؟؟؟؟

مگر امام حسین نگفتند که" هیهات من الذله" پس چرا علی اصغر را بردند پیش لشکر دشمن و از انها طلب آب کردند ایا این کار ذلت نیست که در برابر دشمن بایستیم و از انها تمنای اب کنیم مگر اصلا امام برای قربانی کردن زن و بچه خود به انجا نیامده بود؟ پس چرا باز هم برای این که علی اصغر شهید نشود از دشمن طلب آب کرد؟

در جواب این سوال باید بگویم که ایشان به دو دلیل طلب آب کردند :

1-برای این که حجت را برای مردم تمام کرده و در واقع اتمام حجت کنند که مثلا اگر در قیامت انها میگفتند که اگر حسین برای بچه اش طلب آب میکرد ما میدادیم زیرا ما با حسین سر جنگ داشتیم نه با علی اصغر او و امام با این کار، همه راه های توجیه را برای ایشان چه در این دنیا و چه در اخرت بست پس دلیل اول برای اتمام حجت بود.

2-این که ما تعریفمان از ذلت چه باشد در روایات داریم که اگر شخصی برای کس دیگری طلب قرض کند اقایی خود را ابراز داشته و بنابر این روایت نه تنها امام حسین (ع) فعل ذلت باری را انجام نداده بلکه اقایی خود را ابراز داشته است و به فعل ذلت نمیتوان اطلاق کرد و اگر دلیل دوم را قبول نکردید دلیل اول شما را بس است که بسی دلیل محکمی است .

                                    (البته جواب همه را با کمی مطالعه در مورد زندگی امام حسین (ع)متوجه میشویم)

بعضیها میگویند که امام حسین علیه السلام به خاطر رسیدن به قدرت به طرف کربلا حرکت کرد زیرا بعد از امام حسن علیه السلام باید حکومت دست امام حسین (ع)می افتاد و چون این واقعه اتفاق نیافتاد امام حسین خواست که با جنگ با یزید به خواسته خود که حکومت بود برسد.

برای جواب به این سوال باید به چند سوال زیر جواب دهیم:

1-چرا امام به کربلا امدند؟

در جواب این سوال باید گفت که به گفته خود امام که فرمودند من قیام نکردم مگر برای امر به معروف و نهی از منکر و این حرف را میتوان با جواب دادن به سوال بعدی اثبات کرد.

2-چرا امام با فرزندان امدند؟

باید بگویم که انسان همه مقام و قدرت را برای خود و فرزندان خود میخواهد و اگر براستی امام به دنبال قدرت بود با فرزندان نمی امد زیرا ایشان قدرت را برای راحتی فرزندان و خود میخواستند و نمیتوان با این حال فرزندان و زن و بچه را نیز اورد!

و امام چون واقعه را از پدرش و هم از جدش شنیده بود و به وضوح میدانست که قرار است چه اتفاقی بیافتد به همین علت زن و بچه را با خود همراه ساخت زیرا تا ان موقع سابقه نداشت که کسی با زن و بچه به جنگ برود شاید یکی از چیزهایی که واقعه کربلا را مهم و جالب توجه قرار داد همراه بودن زن و بچه با امام بود.

پس مسلما امام به دنبال قدرت نبودند و با اوردن زن و بچه خود به عالم فهماندند میتوان زن و بچه را فدای اسلام کرد(جانم به فدایت حسییییییییییییین).

یا حسین جانم فدایت اصلا روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداه


+ نوشته شـــده در دوشنبه 90 آذر 7ساعــت ساعت 1:27 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
عامل مهم تحریف

عوامل بیرونی و قسمتی از تحریفاتی که در حادثه کربلا صورت گرفته معلول حس اسطوره سازی‏ است . اروپائیها می‏گویند در تاریخ مشرق زمین مبالغه‏ها ، اغراقها زیاد است و راست هم می‏گویند . ملا آقای دربندی در اسرار الشهاده نوشته است : سواره نظام لشکریان عمر سعد ششصد هزار نفر و پیاده نظامشان دور کرور بود و در مجموع یک میلیون و ششصد هزار نفر و همه اهل کوفه بودند ! مگر کوفه‏ چقدر بزرگ بود ؟ کوفه یک شهر تازه ساز بود که هنوز سی و پنج سال بیشتر از عمر آن نگذشتهبود ، چون کوفه را در زمان عمربن خطاب ساختند . این شهر را عمر دستور داد بسازند برای اینکه لشکریان اسلام در نزدیکی ایران مرکزی داشته باشند . در آن وقت معلوم نیست همه جمعیت کوفه آیا به صد هزار نفر می‏رسیده است‏ یا نه ؟ اینکه یک میلیون و ششصد هزار نفر سپاهی در آن روز جمع بشود و حسین بن علی هم سیصد هزار نفر آنها را بکشد ، با عقل جور در نمی‏آید . این‏ ، قضیه را بکلی از ارزش می‏اندازد .


+ نوشته شـــده در سه شنبه 90 آذر 1ساعــت ساعت 9:1 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
تحریفات عاشورا

نمونه دیگر ، اربعین است . اربعین که می‏رسد ، همه ، این روضه را می‏خوانند و مردم هم خیال می‏کنند این طور است که اسراء از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زین العابدین هم با جابر ملاقات کرد . در صورتی که بجز در کتاب لهوف که آن هم نویسنده‏اش یعنی‏ سید بن طاووس در کتابهای دیگرش آن را تکذیب کرده و لااقل تایید نکرده‏
است ، در هیچ کتاب دیگری چنین چیزی نیست و هیچ دلیل عقلی هم این را تایید نمی‏کند ، ولی مگر می‏شود این قضایائی را که هر سال گفته می‏شود از مردم گرفت ؟ ! جابر اولین زائر امام حسین علیه‏السلام بوده است و اربعین‏ هم جز موضوع زیارت قبر امام حسین علیه‏السلام هیچ چیز دیگری ندارد . موضوع‏ تجدید عزای اهل بیت نیست ، موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست ، اصلا راه شام از کربلا نیست ، راه شام به مدینه ، از همان شام جدا می‏شود .
آن چیزی که بیشتر دل انسان را به درد می‏آورد اینست که اتفاقا در میان‏ وقایع تاریخی کمتر واقعه‏ای است که از نظر نقلهای معتبر به اندازه حادثه‏ کربلا غنی باشد . واقعه حادثه کربلا واضح و روشن است ولی ما چهره این حادثه تابناک تاریخی را تا این مقدار مشوه و بزرگترین خیانتها را به امام حسین علیه السلام کرده‏ایم که اگر امام حسین‏ علیه السلام در عالم ظاهر بیاید و ببیند ، خواهد گفت که شما بکلی قیافه‏ حادثه را تغییر داده‏اید . آن امام حسینی که شما در خیال خودتان رسم‏ کرده‏اید که من نیستم ، آن قاسم بن الحسنی که شما در خیال خودتان رسم‏ کرده‏اید که برادرزاده من نیست آن علی اکبری که شما در مخیله خودتان‏
درست کرده‏اید که جوان با معرفت من نیست ، آن یارانی که شما درست‏ کرده‏اید که آنها نیستند . ما قاسمی درست کرده‏ایم که آرزویش فقط دامادی‏ بوده ، آرزوی عمویش هم دامادی او بوده ! این را شما با قاسمی که در تاریخ بوده است مقایسه کنید . تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده‏اند که‏ در شب عاشورا امام علیه السلام اصحابش را در خیمه عند قرب الماء (1) یا نزدیک آن خیمه جمع کرد و آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را به آنها القاء کرد که نمی‏خواهم آن را به تفصیل نقل کنم . در این خطبه امام بطور خلاصه به آنها می‏گوید شما آزاد هستید . امام نمی‏خواسته کسی رو دربایستی‏ داشته باشد و خودش را مجبور ببیند ، حتی کسی خیال کند که به حکم بیعت‏ لازم است بماند . لذا می‏گوید همه شما را آزاد کردم ، همه یارانم ، خاندانم ، برادرانم ، فرزندانم ، برادرزاده‏هایم . اینها جز به شخص من به‏ کس دیگری کار ندارند ، شب تاریک است و از این تاریکی شب استفاده‏ کنید و بروید و آنها هم قطعا با شما کاری ندارند . در اول هم از اینها تجلیل می‏کند و می‏گوید منتهای رضایت را از شما دارم ، اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم ، اهل بیتی بهتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم .
اما همه آنها بطور دسته جمعی می‏گویند آقا چنین چیزی مگر ممکن است ، جواب پیغمبر را چه بدهیم ، وفا کجا رفت ، انسانیت کجا رفت ، محبت‏ کجا رفت ، عاطفه کجا رفت ؟ و آن سخنان پر شوری که آنجا گفتند که واقعا دل سنگ را کباب می‏کند ، یعنی انسان را به هیجان می‏آورد . یکی می‏گوید مگر یک جان هم ارزش این حرفها را دارد که کسی بخواهد فدای شخصی مثل تو کند ، ای کاش هفتاد بار زنده می‏شدم و هفتاد بار خودم را فدای تو می‏کردم . آن یکی‏ می‏گوید هزار بار ، دیگری می‏گوید ای کاش امکان داشت جانم را فدای تو کنم‏ ، بعد بدنم را آتش بزنند ، خاکسترش کنند ، آنگاه خاکسترش را بباد دهند و دوباره مرا زنده کنند و باز . . . اول کسی که به سخن آمد برادرش‏ ابوالفضل بود و بعد همه بنی هاشم . همینکه این سخنان را گفتند ، امام‏ مطلب را عوض کرد و از حقایق فردا قضایائی را گفت . به آنها خبر کشته‏ شدن را داد که همه آنها درست مثل یک مژده بزرگ تلقی کردند . همین‏ جوانی که این قدر به او ظلم می‏کنیم و آرزوی او را دامادی می‏دانیم ، سؤالی‏ کرد که در حقیقت خودش گفته است که آرزوی من چیست ؟ وقتی که جمعی از مردان در مجلسی اجتماع می‏کنند ، یک بچه سیزده ساله در جمع آنها شرکت‏ نمی‏کند ، پشت سر مردان می‏نشیند . مثل اینکه این جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر می‏کشید که‏ دیگران چه می‏گویند . وقتی که امام فرمود همه شما کشته می‏شوید ، این طفل‏ با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه ؟ آخر من بچه هستم‏ شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته می‏شوند و من هنوز صغیرم . لذا رو کرد به آقا و عرض کرد : و انا فی من یقتل ؟ آیا من هم جزء کشته شدگان‏
هستم یا نیستم ؟ حالا ببینید آرزو چیست ؟ امام فرمود اول من از تو یک‏ سؤال می‏کنم ، جواب مرا بده ، بعد من جواب تو را می دهم . من اینطور فکر می‏کنم که آقا این سؤال را مخصوصا کرد ، می‏خواست این سؤال و جواب پیش‏ بیاید تا مردم آینده فکر نکنند که این جوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد ، و نگویند این جوان در آرزوی دامادی بود ، دیگر برایش حجله درست نکنند ، جنایت نکنند . لذا آقا فرمود که اول من سؤال می‏کنم : « کیف الموت‏
عندک » پسرکم ، فرزند برادرم ، اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائقه تو چه مزه‏ای دارد ؟ فورا گفت : « احلی من العسل » ، از عسل شیرینتر است . اگر از ذائقه می‏پرسی ، که مرگ از عسل در ذائقه من شیرینتر است . یعنی‏ برای من آرزوئی شیرینتر از این آرزو وجود ندارد . منظره چقدر تکان دهنده‏ است ! اینهاست که این حادثه را یک حادثه بزرگ تاریخی کرده و ما باید این حادثه را زنده نگه داریم . چون دیگر حسینی پیدا خواهد شد و نه قاسم‏ بن الحسنی . این است که این مقدار ارزش می‏دهد نه که بعد از چهارده قرن‏ اگر یک چنین حسینیه‏ای ( 1 ) بنامشان بسازیم کاری نکرده‏ایم . و گرنه‏ آرزوی دامادی داشتن که وقت صرف کردن نمی‏خواهد ، پول صرف کردن نمی‏خواهد ، حسینیه ساختن نمی‏خواهد ، سخنرانی نمی‏خواهد . ولی اینها جوهره انسانیت‏ هستند ، مصداق « انی جاعل فی الارض خلیفه »( 2 ) هستند ، اینها بالاتر از
فرشته هستند . امام بعد از گرفتن این جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم‏ کشته می‏شوی ، « بعد ان تبلو ببلاء عظیم » اما جان دادن تو با دیگران خیلی‏ متفاوت است و گرفتاری بسیار شدیدی پیدا می‏کنی . لذا روز عاشورا پس از آنکه با اصرار زیاد اجازه رفتن به میدان را گرفت ، از آنجا که بچه است ، زرهی متناسب با اندام او وجود ندارد ، کلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد ، اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد ، نوشته‏اند عمامه‏ای به سرگذاشته بود کانه فلقه القمر (1) همین قدر نوشته‏اند بقدری این بچه زیبا بود که دشمن گفت مثل یک پاره ماه است .

بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت
برگ گل سرخ را باد کجا می‏برد
راوی گفت دیدم بند یکی از کفشهایش باز است و یادم نمی‏رود که پای‏ چپش هم بود . از اینجا معلوم می‏شود چکمه پایش نبوده است . نوشته‏اند که‏ امام کنار خیمه ایستاده و لجام اسبش در دستش بود . معلوم بود منتظر است ، که یک مرتبه فریادی شنید . نوشته‏اند امام به سرعت یک باز شکاری‏ روی اسب پرید و حمله کرد . آن فریاد ، فریاد یا عماه قاسم بن الحسن بود . آقا وقتی به بالین این جوان رسید در حدود دویست نفر دور این بچه را گرفته بودند . امام حمله کرد آنها فرار کردند و یکی از دشمنان که از اسب‏ پائین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند ، خودش در زیر پای‏ اسب رفقای خود پایمال شد . آن کسی را که می‏گویند در روز عاشورا در حالی‏ که زنده بود زیر سم اسبها پایمال شد ، یکی از دشمنان بود نه حضرت قاسم . بهر حال‏ حضرت وقتی به بالین قاسم رسیدند که گرد و غبار زیاد بود و کسی نمی‏فهمید قضیه از چه قرار است . وقتی که این گرد و غبارها نشست ، یک وقت دیدند که آقا بر بالین قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است . این جمله‏ را از آقا شنیدند که فرمود : « یعز و الله علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک‏ او یجیبک فلا ینفعک صوته » ( 1 ) برادرزاده ! خیلی بر عموی تو سخت است‏ که تو او را بخوانی ، نتواند تو را اجابت کند ، یا اجابت بکند ، اما نتواند برای تو کاری انجام بدهد . در همین حال بود که یک وقت فریادی از این جوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد . خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما . ما را به حقایق اسلام‏
آشنا کن . این جهلها و این نادانیها را به کرم و لطف خودت از ما دور بگردان .
توفیق عمل و خلوص نیت به همه ما عنایت بفرما .


                                      (شادی روح ایشان صلوات)



+ نوشته شـــده در سه شنبه 90 آذر 1ساعــت ساعت 8:47 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر بدهید
تحریفات عاشورا

چند نمونه از تحریفاتی که جعل کردند این است که قاصدی برای اباعبدالله‏ علیه السلام نامه‏ای آورده بود و جواب می‏خواست ، آقا فرمود که سه روز دیگر بیا از من جواب بگیر . سه روز دیگر که سراغ گرفت ، گفتند : آقا حرکت کردند و امروز عازم رفتن هستند . او هم گفت پس حالا که آقا می‏روند ، بروم ببینم جلال و کوکبه پادشاه حجاز چگونه است . رفت و دید آقا خودش‏ روی یک کرسی نشسته و بنی‏هاشم روی کرسیهای چنین و چنان . بعد محملهائی‏ آوردند ، چه حریرها ، چه دیباجها ، چه چیزها در آنجا بود . بعد مخدرات‏ را آوردند و با چه احترامی سوار این محملها کردند . اینها را می‏گویند تا ناگهان به روز یازدهم گریز می‏زنند و می‏گویند اینها که در آن روز چنین‏ محترم آمدند روز یازدهم چه حالی داشتند . حاجی نوری می‏گوید : این حرفها یعنی چه ؟ این تاریخ است که می‏گوید : امام حسین در حالی که بیرون می‏آمد این‏ آیه را می‏خواند : « فخرج منها خائفا یترقب »( 1 ) یعنی در این بیرون‏ آمدن خودش را به موسی بن عمران که از فرعون فرار می‏کرد تشبیه کرده است‏ : « قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل »( 2 ) یک قافله بسیار بسیار ساده‏ای حرکت کرده بود . مگر عظمت اباعبدالله به این است که یک کرسی‏
مثلا زرین برایش گذاشته باشند ؟ ! یا عظمت خاندان او به این است که‏ سوار محملهائی از دیباج و حریر شده باشند ؟ ! اسبها و شترهایشان چطور باشد ، نوکرهایشان چطور باشد ؟ !
نمونه دیگر از تحریف در وقایع عاشورا که یکی از معروفترین قضایا شده‏ است و حتی یک تاریخ هم به آن گواهی نمی‏دهد قصه لیلا مادر حضرت علی اکبر است . البته ایشان مادری به نام لیلا داشته‏اند ، ولی حتی یک مورخ نگفته‏ که لیلا در کربلا بوده است . اما ببینید که چقدر ما روضه لیلا و علی اکبر داریم ، روضه آمدن لیلا به بالین علی اکبر . حتی من در قم ، در مجلسی که‏ به نام آیه الله بروجردی تشکیل شده بود که البته خود ایشان در مجلس نبودند ، همین روضه را شنیدم که علی اکبر به‏ میدان رفت ، حضرت به لیلا فرمود که از جدم شنیدم که دعای مادر در حق‏ فرزند مستجاب است ، برو در فلان خیمه خلوت موهایت را پریشان کن ، در حق فرزندت دعا کن شاید خداوند این فرزند را سالم بما برگرداند ؟ ! اولا لیلائی در کربلا نبوده که چنین کند . ثانیا اصلا این منطق ، منطق حسین نیست‏ . منطق حسین در روز عاشورا ، منطق جانبازی است . تمام مورخین نوشته‏اند که هر کس اجازه می‏خواست ، حضرت به هر نحوی که می‏شد عذری برایش ذکر کند ، ذکر می‏کرد ، بجز برای علی اکبر فاستاذن فی القتال اباه فاذن له ( 1 ) . یعنی تا اجازه خواست ، گفت برو . حال چه شعرها که سروده نشده ! از جمله این شعر که می‏گوید :

خیز ای بابا از این صحرا رویم
نک بسوی خیمه لیلا رویم

نمونه دیگری در همین مورد را که خیلی عجیب است من در همین تهران ، در منزل یکی از علمای بزرگ این شهر ، در چند سال پیش ، از یکی از اهل منبر که روضه لیلا را می‏خواند شنیدم و من در آنجا چیزی شنیدم که به عمرم نشنیده‏ بودم . گفت بعد از اینکه حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان‏ کرد ، نذر کرد که اگر خدا علی اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد . یعنی نذر کرد که سیصد فرسخ‏ راه را ریحان بکارد ! این را گفت و یکمرتبه زد زیر آواز :

نذر علی لئن عادوا و ان رجعوا
لازرعن طریق التفت ریحانا

من نذر کردم که اگر اینها برگردند راه تفت را ریحان بکارم . این شعر عربی بیشتر برای من اسباب تعجب شد که این شعر از کجا پیدا شده ؟ بعد بدنبال آن رفتم و گشتم ، دیدم این تفتی که در این شعر آمده کربلا نیست ، بلکه این تفت سرزمین مربوط به داستان لیلی و مجنون معروف است که لیلی‏ در آن سرزمین سکونت می‏کرده و این شعر مال مجنون عامری است برای لیلی ، و این آدم این شعر را برای لیلا مادر علی اکبر و کربلا می‏خوانده . تصور کنید اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب آنجا باشد و این‏ قضایا را بشنود ، آیا نخواهد گفت که تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد ؟ آنها که نمی‏فهمند که این داستان را این شخص از خودش جعل کرده است ، بلکه می‏گویند العیاذ بالله زنهای اینها چقدر بی‏شعور بوده‏اند که نذر می‏کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند . این حرفها یعنی چه ؟ ! از این بالاتر ، ( حاجی نوری )می‏گوید در همان گرما گرم روز عاشورا که‏ می‏دانید مجال نماز خواندن هم نبود ، اما نماز خوف ( 1 ) خواند و با عجله‏ هم خواند . حتی دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند که‏
امام بتواند این دو رکعت نماز خوف را بخواند ، و تا امام این دو رکعت‏ نماز را خواندند ، این دو نفر در اثر تیرهای پیاپی که می‏آمد از پا در آمدند .
مجالی برای نماز خواندن به اینها نمی‏دادند ، ولی گفته‏اند در همان وقت‏ امام فرمود حجله عروسی را بیندازید ، من می‏خواهم عروسی قاسم با یکی از دخترهایم را در اینجا ، لااقل شبیه آن هم که شده ببینم ، من آرزو دارم ، آرزو را که نمی‏شود به گور برد ! شما را بخدا ببینید حرفهائی را که گاهی وقتها از یک افراد در سطح خیلی‏ پایین می‏شنویم که مثلا می‏گویند من آرزو دارم عروسی پسرم را ببینم ، آرزو دارم عروسی دخترم را ببینم ، به فردی چون حسین بن علی نسبت می‏دهند ، آن‏ هم در گرما گرم زدو خورد که مجال نماز خواندن نیست ! و می‏گویند حضرت‏ فرمود من در همین جا می‏خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد بکنم و یک‏ شکل از عروسی هم که شده است در اینجا راه بیندازم . یکی از چیزهایی که‏ از تعزیه خوانیهای قدیم ما هرگز جدا نمی‏شد عروسی قاسم نو کدخدا ، یعنی نو داماد بود ، در صورتی که این در هیچ کتابی از کتابهای تاریخی معتبر وجود ندارد . حاجی نوری می‏گوید ملا حسین کاشفی اولین کسی است که این مطلب را در کتابی بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضیه صددرصد دروغ است . بقول آن شاعر که گفت :

بس که ببستند بر او برگ و ساز
گر تو ببینی نشناسیش باز

اگر سیدالشهداء علیه السلام بیاید و اینها را مشاهده کند ( البته او در عالم معنا که می‏بیند ، اگر در عالم ظاهر هم بیاید ) ، می‏بیند ما برای او اصحاب و یارانی ذکر کرده‏ایم که اصلا چنین اصحاب و یارانی نداشته است . مثلا در کتاب محرق القلوب که اتفاقا نویسنده‏اش هم یک عالم و فقیه بزرگی است ، ولی از این موضوعات اطلاع نداشته ، نوشته شده است‏ که یکی از اصحابی که در روز عاشورا از زیر زمین جوشید ، هاشم مرقال بود ، در حالی که یک نیزه هجده ذرعی هم دستش بود . آخر یک کسی هم گفته بود سنان بن انس که بنا بقول بعضی سر امام حسین را برید ، نیزه‏ای داشت که‏ شصت فرع بود . گفتند نیزه شصت ذرعی که نمی‏شود ! گفت خدا برایش از بهشت فرستاده بود . در کتاب محرق القلوب هم نوشته که هاشم بن عتبه‏
مرقال با نیزه هجده ذرعی پیدا شد در حالی که این هاشم بن عتبه از اصحاب‏ حضرت امیر بوده و در بیست سال پیش کشته شده بود . ما برای امام حسین‏ یارانی ذکر می‏کنیم که چنین یارانی نداشته است . و یا زعفرجنی جزو یاران‏ امام حسین است . اما دشمنانی ذکر می‏کنند که نبوده است . در کتاب اسرار الشهاده نوشته شده است که لشکر عمر سعد در کربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر بود . باید سؤال کرد اینها از کجا پیدا شدند ؟ اینها همه در کوفه‏
بودند ، مگر چنین چیزی می‏شود ؟ ! و نیز در آن کتاب نوشته که امام حسین‏ در روز عاشورا سیصد هزار نفر را با دست خودش کشت ! با بمبی که در هیروشیما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند ، و من حساب کردم که‏ اگر فرض کنیم که شمشیر مرتب بیاید و در هر ثانیه یک نفر کشته شود ، کشتن سیصدهزار نفر ، هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می‏خواهد . بعد که دیدند این تعداد کشته با طول روز جور در نمی‏آید ، گفتند روز عاشورا هم‏
هفتاد ساعت بوده است !
همین طور درباره حضرت ابوالفضل گفته‏اند که بیست و پنج هزار نفر را کشت که حساب کردم اگر در هر ثانیه یک نفر کشته شود ، شش‏ ساعت و پنجاه و چند دقیقه و چند ثانیه وقت می‏خواهد . پس حرف این مرد بزرگ ، حاجی نوری را باور کنیم که می‏گوید : اگر کسی بخواهد امروز بگرید، اگر کسی بخواهد امروز ذکر مصیبت کند ، باید بر مصائب جدیده ابا عبدالله‏
بگرید ، بر این دروغهائی که به اباعبدالله علیه السلام نسبت داده می‏شود ، گریه کند .
و نمونه های زیادی....

مولف:شهید مطهری


+ نوشته شـــده در سه شنبه 90 آذر 1ساعــت ساعت 8:36 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر بدهید
درد دل ایت الله مطهری

 

ایت الله مطهری

یک مطلب را لازم است قبلا بگویم که در همه اینها مردم مسؤولند . یعنی‏ شما مردمی که در روضه خوانیها شرکت می‏کنید ، هیچ خیال نمی‏کنید که در این‏ قضیه مسؤول هستید ، بلکه فکر می‏کنید که مسؤول فقط گویندگان هستند . دو مسؤولیت بزرگ مردم دارند ، یکی اینکه نهی از منکر بر همه واجب است . وقتی می‏فهمند و می‏دانند که اغلب هم می‏دانند که دروغ است ، نباید در آن‏ مجلس بنشینند که حرام است و باید مبارزه کنند . و دیگر از بین بردن‏ تمایلی است که صاحب مجلسها و مستمعین به گرم بودن مجلس دارند و به‏ اصطلاح مجلس باید بگیرد ، باید کربلا شود . روضه خوان بیچاره می‏بیند که‏ اگر هر چه می‏گوید راست و درست باشد آن طور که شاید و باید مجلس‏ نمی‏گیرد و همین مردم هم دعوتش نمی‏کنند ، ناچار یک چیزی اضافه می‏کند . مردم باید این انتظار را از سر خودشان بیرون کنند و با رفتارشان آن روضه‏ خوانی را که می‏میراند و مجلس را کربلا می‏کند تشویق نکنند . کربلا می‏کند یعنی چه ! مردم باید روضه راست بشنوند تا معارفشان ، سطح فکرشان بالا بیاید و بدانند که اگر روحشان در یک کلمه اهتزاز پیدا کرد ، یعنی با روح‏ حسین بن علی هماهنگ شد و در نتیجه اشکی ولو ذره‏ای ، از چشمشان بیرون آمد واقعا مقام بزرگی است . اما اشکی که از راه قصابی کردن از چشم بیرون‏بیاید اگر یک دریا هم باشد ارزش ندارد .
نقل می‏کنند که یکی از علمای بزرگ در یکی از شهرستانها تا اندازه‏ای درد دین داشت و همیشه به این دروغهائی که روی منبر گفته می‏شد اعتراض می‏کرد و تعبیرش هم این بود که این زهرماریها چیست که بالای‏ منبرها می‏گوئید . یک وقت یک واعظی به او گفت اگر اینها را نگوئیم اصلا باید در دکان را تخته کنیم ! آن آقا جواب داد اینها دروغ است و نباید گفته شود . از قضا چندی بعد خود این آقا بانی شد و مجلسی در مسجد خودش‏ تشکیل داد و همان واعظ را دعوت کرد ، ولی قبل از شروع منبر به واعظ گفت‏ من می‏خواهم به عنوان نمونه مجلسی ترتیب بدهم که جز روضه راست در آن‏ خوانده نشود و تو هم باید مقید باشی که جز از کتابهای معتبر هیچ روضه‏ای‏ نخوانی ، و با تعبیر خودش گفت از آن زهرماریها نباید چیزی بگویی . واعظ
هم گفت چون مجلس مال شماست اطاعت می‏شود . شب اول خود آقا در محراب‏ رو به قبله نشسته بود ، منبر هم کنار محراب بود . آقای واعظ صحبتهایش‏ را کرد و موقع خواندن روضه شد ، شروع کرد به خواندن روضه و خود را مقید کرده بود که جز روضه راست چیزی نگوید ، اما هر چه گفت مجلس تکان نخورد و همین طور یخ کرده بود . آقا دید عجب ، این مجلس مال خودش هم هست‏ بعد مردم چه می‏گویند ، زنها می‏گویند لابد آقا نیتش پاک نیست که مجلسش‏ نمی‏گیرد ، اگر آقا خودش نیتش درست بود ، اخلاص نیت داشت ، حالا کربلا شده بود . دید که آبرویش می‏رود چه بکند ؟ یواشکی و زیر چشمی به واعظ گفت یک کمی از آن زهرماریها قاطی کن.:)))))
این انتظاری که مردم برای کربلا شدن دارند ، خود دروغ ساز است و لهذا غالب جعلیاتی که شده است مقدمه گریز زدن بوده است . یعنی برای اینکه بشود گریزی زد و اشک مردم را جاری کرد یک جعل صورت‏ گرفته و غیر از این چیزی نبوده است . این قضیه را من مکرر شنیده‏ام و لابد شما هم شنیده‏اید ، و حاجی نوری در مقدمات قضایا آن را نقل کرده است که‏ می‏گویند روزی امیرالمؤمنین علی علیه السلام بالای منبر بود و خطبه می‏خواند . امام حسین علیهالسلام فرمود من تشنه‏ام و آب می‏خواهم ، حضرت فرمود کسی‏ برای فرزندم آب بیاورد ، اول کسی که از جا بلند شد ، کودکی بود که همان‏ حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام بود ، ایشان رفتند و از مادرشان یک‏ کاسه آب گرفتند و آمدند وقتی که وارد شدند در حالی وارد شدند که آب را روی سرشان گرفته بودند و قسمتی از آن هم می‏ریخت که با یک طول و تفصیلی‏ قضیه نقل میشود . بعد امیرالمؤمنین علی علیه السلام چشمشان که به این‏ منظره افتاد اشکشان جاری شد . به آقا عرض کردند چرا گریه می‏کنید ؟ فرمود قضایای اینها یادم افتاد که دیگر معلوم است گریز به کجا منتهی می‏شود . حاجی نوری در این جا یک بحث عالی دارد ، می‏گوید شما که می‏گوئید علی در بالای منبر خطبه می‏خواند ، باید بدانید که علی فقط در زمان خلافتش منبر می‏رفت و خطبه می‏خواند . پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسین‏ مردی بوده که تقریبا سی و سه سال داشته است . بعد می‏گوید اصلا آیا این‏ حرف معقول است که یک مرد سی و سه ساله در حالی که پدرش دارد مردم را موعظه می‏کند و خطابه می‏خواند ناگهان وسط خطابه بگوید آقا من تشنه‏ام آب‏ می‏خواهم ؟ اگر یک آدم معمولی این کار را بکند می‏گویند چه آدم بی‏ادب و بی‏تربیتی است ، و از طرفی حضرت ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده ، یک نوجوان اقلا پانزده ساله بوده‏ است . می‏بینید که چگونه قضیه‏ای را جعل کردند . آیا این قضیه در شان امام‏ حسین است ؟ ! و غیر از دروغ بودنش ، اصلا چه ارزشی دارد ؟ آیا این شان‏ امام حسین را بالا می‏برد یا پائین می‏آورد ؟ مسلم است که پایین می‏آورد ، چون یک دروغ به امام نسبت داده‏ایم و آبروی امام را برده‏ایم ، طوری حرف‏ زده‏ایم که امام را در سطح بی‏ادبترین افراد مردم پائین آورده‏ایم . در حالی‏ که پدری مثل علی مشغول حرف زدن است ، تشنه‏اش می‏شود ، طاقت نمی‏آورد که‏ جلسه تمام شود و بعد آب بخورد ، همانجا حرف آقا را می‏برد و می‏گوید من‏ تشنه‏ام ، برای من آب بیاورید !
این بود درد دل اقای شهید مطهری در کتاب حماسه حسینی جلد اول ص25


+ نوشته شـــده در سه شنبه 90 آذر 1ساعــت ساعت 8:18 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر