سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
امام هادی علیه السلام

اول از همه ولادت با سعادت امام هادی علیه السلام رو خدمت شما دوست عزیز و خدمت امام زمانمون تبریک عرض میکنم.

به دلیل اینکه امام هادی علیه السلام جزو مظلوم ترین ائمه ما بچه ها شیعه ها هستن خواستم یه زندگینامه مختصری از ایشون رو براتون بزارم تا شما هم بعد از خوندن بنده رو دعا بفرمایید.

شناخت مختصری از امام هادی علیه السلام:

«امام ابوالحسن على النقى الهادى» - علیه السلام -معصوم دوازدهم و پیشوای  دهم شیعیان، در نیمه ذیحجه سال 212 هجرى در اطراف مدینه در محلى به نام «صریا» به دنیا آمد . پدرش پیشواى نهم، امام جواد - علیه السلام - و مادرش بانوى گرامى «سمانه» است که کنیزى با فضیلت و باتقوا بود.

مشهورترین القاب امام دهم، « نقى » و « هادى » است، و به آن حضرت «ابوالحسن الثالث» نیز مى‏گویند.

امام هادى - علیه السلام - در سال 220 هجرى پس از شهادت پدر گرامیش برمسند امامت نشست و در این هنگام هشت ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار 33 سال و عمر شریفش 41 سال و چند ماه بود و در سال 254 در شهر سامرّا به شهادت رسید.

نام همسر ایشان سوسن بود که به نامهای " سلیل "  و " حدیثه "  و "حربیه "هم معروف بود تعداد فرزندان آن حضرت 4 پسر به نامهای : امام حسن(ع) (پیشوای یازدهم شیعیان) ، محمد ، حسن و جعفر که مدعی امامت و به کذّاب معروف بود و در تعداد دختران آن حضرت اختلاف است.

خلفاى معاصر حضرت:
امام هادى در مدت امامت خود با چند تن از خلفاى عباسى معاصر بود که به ترتیب زمان عبارتند از:
1 - معتصم، برادر مأمون (217 - 227) (4)=10 سال
2 - واثق، پسر معتصم (227 - 232) =5 سال
3 - متوکل، برادر واثق (232 - 248) =16 سال
4 - منتصر، پسر متوکل (6 ماه)
5 - مستعین، پسر عموى منتصر (248 - 252) = 4 سال
6 - معتزّ، پسر دیگر متوکل (252 - 255) = 3 سال
امام هادى علیه السلام در زمان خلیفه اخیر مسموم گردید و به شهادت رسید و در خانه خود به خاک سپرده شد.

منبع : کتاب سیره پیشوایان


+ نوشته شـــده در یکشنبه 92 مهر 28ساعــت ساعت 1:7 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
زندگینامه امام حسن عسکری علیه السلام

 

زندگی نامه مختصری از مام حسن عسکری (علیه السلام)

امام عسکرى، یازدهمین پیشواى شیعیان، در سال 232 ه.ق چشم به جهان گشود. پدرش امام دهم، حضرت هادى - علیه السلام - و مادرش بانوى پارسا و شایسته، «حُدَیثه»، است  که برخى، از او بنام «سوسن» یاد کرده‏اند. این بانوى گرامى، از زنان نیکو کار و داراى بینش اسلامى بود و در فضیلت او همین بس که پس از شهادت امام حسن عسکرى - علیه السلام - پناهگاه و نقطه اتّکاى شیعیان در آن مقطع زمانى بسیار بحرانى و پر اضطراب بودند.

از آنجا که پیشواى یازدهم به دستور خلیفه عباسى در «سامّرا»، در محله «عسکر» سکونت (اجبارى) داشت، به همین جهت «عسکرى» نامیده مى‏شود.
از مشهورترین القاب دیگر حضرت، « نقى» و «زکى» وکنیه‏اش «ابو محمد» است. او 22 ساله بود که پدر ارجمندش به شهادت رسید. مدّت امامتش 6 سال و عمر شریفش 28 سال بود، در سال 260 ه.ق  به شهادت رسید و در خانه خود در سامّرأ در کنار مرقد پدرش به خاک سپرده شد.

یکى از راههاى پى بردن به شخصیت واقعى انسانها، آگاهى از زمان آنهاست. پس برای پی بردن به عظمت این امام بزرگوار مختصر نگاهی به عصر حضرت را خدمت شما دوستان تقدیم می دارم.

دوران کودکى
امام عسکرى(ع) در دوران کودکى شاهد اهانتهاى متوکل عباسى به اهل‏بیت عصمت (علیهم السلام)، به ویژه پدر بزرگوارش امام هادى(ع)، بود. او مى‏دید دشمن زیارت جدش امام حسین(ع) را ممنوع و حتى مزار مقدسش را با خاک یکسان‏کرده است. متوکل به خاطر احساس ترس از گرایش مردم به اهل بیت (علیهم السلام)فرمان داد امام هادى(ع) و خاندانش را دستگیر و از مدینه به سامرا منتقل‏کنند. امام عسکرى(ع) یورشهاى ناجوانمردانه و دور از ادب ماموران حکومت‏به‏خانه پدرش را مشاهده کرد و سرانجام در شهادت مظلومانه پدر ارجمندش به سوگ‏نشست.

فرمانروایان آن روزگار
بنى‏عباس، که پس از بنى‏امیه با زور و تزویر به‏حکومت دست‏یافتند، براى مردم چیزى جز وحشت، اختناق و ستم به ارمغان‏نیاوردند. آنها جنگیدند، غارت کردند و مردم را در بیچارگى، فقر و اندوه فروبردند. امویان کافرانه و آشکارا به اسلام ضربه مى‏زدند، ولى عباسیان منافقانه‏و پنهانى. فرزندان عباس در پى آن بودند که با رنگ دین به نظام سیاسى خویش‏تقدس بخشند، اما تفکر اهل بیت‏ سدّى استوار در برابر هواهاى نفسانى‏شان پدیدآورده بود. آنها در ظاهر خویش را جانشینان رسول خدا(ص) معرفى مى‏کردند، باعوام‏ فریبى به نام دین از مردم بهره می کشیدند  و اهداف خود را پیش مى‏بردند. ستمگران بنى‏عباس، در سایه زور و تزویر، از کیسه بیت‏المال کاخهاى باشکوه‏ مى‏ساختند، ماموران و چاپلوسان را ثروتمند مى‏ساختند و بى‏خبر از وضعیت دشوارزندگى مردم به خوشگذرانى مى‏پرداختند. فاصله طبقات فقیر و غنى هر روز بیشتر مى‏شد. و سرنیزه‏هاى حکومت‏براى خاموش‏ساختن فریاد اعتراض مردم تیزتر.
خلفاى دوران امام:
خلفایى که همزمان با امامت‏حضرت عسکرى(ع) قدرت را در دست‏داشتند، عبارتند از:
1- متوکل بیش از چهارده سال; (232- 247)
2- منتصر (فرزند متوکل)9 ماه;(247- 248)
3- مستعین (فرزند متوکل) سه سال و اندى; (248- 252)
4- معتز (فرزند متوکل) حدود چهار سال; (252- 255)
5- مهتدى 11 ماه; (255- 256)
6- معتمد (فرزند متوکل)23 سال; (256- 279)
در زمان این جنایتکاران مظلومیت‏شیعه فزونى یافت و بسیارى از شیعیان به طرز فجیعى به شهادت رسیدند. شدت ستم‏چنان بود که خودکامگان گاه پیکرهاى پاک شهیدان را نیز آماج بى‏حرمتیهاى خودقرار مى‏دادند. در این زمان کانون تفکرات ناب شیعى حضرت امام حسن عسکرى(ع)نیز پیوسته مورد آزار و اهانت قرار مى‏گرفت. هر چند آن بزرگوار نیز چون پدرگرانقدرش به رعایت احتیاط و تقیه پاى مى‏فشرد; ولى شمار جاسوسان به اندازه‏اى‏بود که گاه مراعات همه جوانب احتیاط نیز سودمند واقع نمى‏شد. سبب اصلى این‏فشارها و سختگیریها علاقه شدید مردم به اهل بیت (علیهم السلام) و نیز روایتهاى‏متواتر در باره منجی بودن فرزند امام عسکرى(ع) بود.
اندیشه‏هاى پلید خلفا در باره امام:
شیخ حر عاملى، ازدانشوران قرن دوازدهم، مى‏نویسد: سید بن‏طاوس در کتاب مهج‏الدعوات گفته است: درعصر امام عسکرى(ع) سه تن از خلفا(مستعین، معتز و مهتدى) اندیشه قتل حضرت رادر سر مى‏پروراندند; چون شنیده بودند که امام مهدى(ع) از نسل اوست. آنهاچندین بار امام را به زندان افکندند. حضرت برخى از آنها را نفرین کرد و آن‏ستمگران به زودى هلاک شدند. شیخ طوسى در کتاب غیبت مى‏نویسد:
معتز اراده کرد حضرت را به قتل برساند; ولى سه روز بعد، از خلافت‏برکنار شد. البته حضرت، پیش از برکنارى خلیفه، یارانش را از این امر آگاه کرده بود. على‏بن‏محمد بن‏زیاد صیمرى در کتاب «اوصیاء» چنین مى‏نویسد: مهتدى مى‏خواست‏حضرت‏را به شهادت برساند; امام به یارانش فرمود: تا پنج روز دیگر مى‏میرد. و چنان شد که حضرت فرموده بود. با پایان یافتن پنج روز مهتدى به قتل رسید. شیخ حر عاملى مى‏گوید: از عمر بن‏محمد بن‏زیاد صیمرى نقل شده است که گفت: به‏منزل عبدالله بن‏طاهر وارد شدم. در برابرش نامه‏اى از امام عسکرى(ع) یافتم که در آن نوشته بود:
«من براى این‏سرکش از خداوند مرگ خواسته‏ام; تا سه روز دیگر خداوند او را نابود مى‏کند.» روز سوم مستعین از خلافت‏برکنار شد، در دام بلاها گرفتار آمد و سرانجام به‏هلاکت رسید. و همچنین از احمد بن‏حسین بن‏عمر چنین نقل مى‏کند: هنگامى که معتزفرمان داد حضرت را به سعید حاجب بسپارند تا به کوفه برده، در قصر ابن‏هبیره‏به قتل رساند .... ابوالهیثم بن‏سبانه براى حضرت نوشت: خدا مرا فدایتان‏سازد، خبرى به ما رسیده و ما را اندوهگین و مضطرب ساخته است! حضرت در پاسخ‏نوشت: پس از سه روز، براى شما گشایش پدید مى‏آید. روز سوم معتز برکنار شد. شیخ طوسى در کتاب ارشاد مى‏نویسد: احمد بن‏محمد مى‏گوید: هنگامى که مهتدى عباسى کشتن شیعیان را آغاز کرد، به‏امام عسکرى(ع) نوشتم:
خداى را سپاس که وى را از آزارها منصرف ساخته است،زیرا به من خبر رسیده که شما را تهدید مى‏کند و مى‏گوید:
«به خدا سوگند،اینها آل محمد(ص) را از روى زمین برمى‏اندازم.» حضرت به خط خویش چنین پاسخ‏داد:
«این عمرش از آنکه بتواند به مرادش دست‏یابد زودتر به پایان مى‏رسد. از امروز تا پنج روز بشمار، روز ششم با خوارى به هلاکت‏خواهد رسید.» چنان شدکه حضرت نوشته بود.
تقیه شدید امام
عملکرد حضرت در عصر خویش نیز فضاى خفقان آن روزگار را نشان‏مى‏دهد. مسعودى از محمد بن‏عبدالعزیز چنین نقل مى‏کند: روزى صبحگاهان در خیابان‏غنم نشسته بودم، امام عسکرى(ع) از خانه بیرون آمده، مى‏خواست‏به «باب‏العامه‏» برود. با خود گفتم: اگر فریاد کشم و بگویم: «اى مردم این حجت‏خدابر شماست، او را بشناسید.» مرا خواهند کشت. وقتى نزدیک من رسید، با انگشت‏سبابه به من اشاره فرمود و سپس بر دهانش قرار داد; یعنى خاموش باش. من پیش‏شتافتم و بر پایش بوسه زدم، فرمود: اگر آشکارا بگویى، کشته مى‏شوى. همان شب خدمتش رسیدم، فرمود: [دو راه بیشتر نیست] یا کتمان یا مرگ; پس خودرا حفظ کنید. داود بن‏اسود یکى از خادمان امام عسکرى(ع) که وظیفه هیزم کشى را بر عهده‏داشت، مى‏گوید: روزى حضرت تکه چوبى مدور، بلند و کلفت‏به من داد و فرمود: این‏را به عثمان بن‏سعید عمرى برسان. در کوچه استر سقایى راه را بر من بست. سقااز من خواست‏حیوان را کنار بزنم. من با همان تکه چوب بر پشت استر زدم تاکنار برود; ولى ناگهان چوب شکست و نامه‏هاى حضرت، که در میان آن بود، آشکارشد. شتابان آنها را در آستین پنهان کردم و سقا نیز بد گفتن به من و حضرت راآغاز کرد. وقتى خدمت‏حضرت رسیدم، فرمود: چرا با چوب به استر زدى. آنگاه سفارش کرد: اگر کسى به ما اهانت کرد اعتنا نکن ... ما در دیار بدى‏ مى‏باشیم، تو تنها به کار خویش بپرداز و بدان که گزارش کردارت به ما مى‏رسد.
امام و زندانهاى خلفا
امام عسکرى(ع) بخشى از دوران امامتش را در زندانهاى‏طاغوتیان عباسى به سر برد. مدتى نیز، که در ظاهر خارج از زندان بود، تحت‏مراقبت‏شدید قرار داشت. شیخ مفید مى‏نویسد: امام عسکرى(ع) را به نحریر، یکى از غلامان مخصوص خلیفه و مسوول نگهدارى ازحیوانات درنده و شکارى دربار، سپردند; نحریر بسیار بر او سخت مى‏گرفت و آزارش‏مى‏داد. همسرش گفت: واى بر تو، از خدا بترس; مگر نمى‏دانى چه شخصیتى به خانه‏ات‏گام نهاده؟ آنگاه گوشه‏اى از فضایل حضرت را بازگو کرد و گفت: من در مورد او و رفتارى که‏با وى مى‏کنى، بر تو بیمناکم. نحریر گفت: به خدا سوگند، او را در میان درندگان خواهم افکند و چنین نیزکرد. پس از مدتى، وقتى به جایگاه درندگان مراجعه کرد تا دریابد چه بر سرامام آمده، دید حضرت میان درندگان به نماز ایستاده است.

على بن‏عبدالغفار مى‏گوید: وقتى صالح بن‏وصیف امام عسکرى(ع) را زندانی کرده بود،گروهى از عباسیان و منحرفان نزد صالح آمده، شکوه کردند که چرا بر امام سخت‏نمى‏گیرى؟ او گفت: چه مى‏توانم انجام دهم؟ دو نفر از بدترین کسانى که به آنهادسترسى داشتم، بر او گماشتم; اما اینان اهل نماز و روزه شدند. وقتى علت راپرسیدم، گفتند: چه مى‏گویى در باره مردى که روزها روزه مى‏گیرد و شبها نمازمى‏خواند و وقتى که به وى مى‏نگریم، بدن ما مى‏لرزد چنانکه گویا از خود بى‏خودمى‏شویم. وقتى عباسیان و منحرفان این سخنان را شنیدند، نومید از سراى وصیف‏بیرون رفتند. محمد بن‏اسماعیل علوى مى‏گوید: امام عسکرى(ع) را نزد یکى از سرسخت‏ترین دشمنان‏آل ابوطالب زندانى ساختند و سفارش کردند که چنین و چنان آزارش ده. هنوز بیش از یک روز از در بند بودن امام نگذشته بود که زندانبان پیرو امام‏شد. او چنان نزد امام خاضع بود که برایش به خاک مى‏افتاد و جز براى بزرگداشت‏به چهره حضرت نمی نگریست. وقتى حضرت از زندان آزاد شد، این مرد بصیرتش از همه‏مردم به امام بیشتر بود ...
شهادت امام
معتمد که امام عسکرى(ع) را در برابر دستگاه ستم‏پیشه عباسیان سدى‏نفوذناپذیر مى‏دید، بر آن شد آخرین ضربه را بر حضرت وارد آورد و راه را براى‏تحقق آرمانهاى پلیدش هموار کند. او امام را با زهر مسموم ساخت و چنان‏نمایاند که حضرت به مرگ طبیعى از دنیا رفته است; ولى این توطئه نیز ناکام‏ماند و چهره واقعى وى بر همگان آشکار شد. احمد بن‏عبیدالله بن‏خاقان مى‏گوید: ...چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره پخش شد، رستاخیزى در شهر پدید آمد و ازهمه مردم صداى ناله و شیون برخاست. خلیفه در پى فرزند نیکبخت آن حضرت برآمد و گروهى از ماموران را به خانه‏امام گسیل داشت تا وى را بیابند. خلیفه حتى زنان قابله را فرستاد تا ازباردارى احتمالى کنیزان حضرت آگاه شوند ... آرى، دشمنان نمى‏دانستند که پروردگار نور خود را کامل کرده است و گوهر تابناک‏الهى حضرت حجه بن‏الحسن المهدى(ع) پنج‏سال پیش بدین جهان گام نهاده، اینک پس‏از شهادت پدر گرامى‏اش بر جایگاه والاى امامت تکیه زده است. در پایان بجاست مانند حضرت امام حسن عسکرى(ع)، که هنگام خروج از زندان معتمد آیه:
«یریدون لیطفئوا نورَالله بافواههم والله متم نورِه و لو کره الکافرون‏»را نگاشت، ما نیز آیه شریفه را به خاطر آوریم و براى سلامتى و ظهور کامل‏کننده‏نهایى نور هدایت‏حضرت مهدى(ع) دعا کنیم.

متن ادبی

چه غریب است هنگامه رفتن تو اى بهار کوتاه، یا ابا محمد!
هنوز کوچه‏هاى مدینه و سامرا، تو را در ذهن خود مرور مى‏کنند. پرنده خوش‏نواى معرفتت را آن هنگام که در تنگناى زندان به بند کشیدند، گویا چشمانشان توان دیدن نور هدایتت را نداشت؛ گرچه مرغ خوشخوان علم و حکمتت، عباسیان را نیز محتاج محضرت کرده بود.
آن‏گاه که اندیشه پرحیله ستمگران، دین خدا را به رأى خویش تفسیر مى‏کرد، تلألوى خورشید تو بود که جاده حقیقت را همواره روشن نگاه مى‏داشت و جاده امامت تنها 28 سال زیر قدم‏هاى جوان تو جوانه زد و پس از آن به فرزندت مهدى(عج)، عزیزترینِ خلق خدا، به امانت رسید؛ امانتى براى تداوم صراط مستقیم.
از خوبى تو همان بس که خورشید مهدى(عج) از افق دامان تو سر زد.
امروز در سوگ پر کشیدن تو، آسمان با سینه‏اى سوخته و گریبانى چاک‏چاک، سر به تسلیت موعود زمان(عج) خم کرده است.
معصومیت، علم، مردم‏دارى و ایمان تو را تحت نظر مى‏گیرند. آخر عباسیان ـ این زندانبان‏هاى ناشى ـ نمى‏دانند که دنیا خود براى فکر بلندت، اسارتى بیش نبود؛ حتى اگر تو را به بند نمى‏کشیدند.
مى‏خواستم همراه چشم‏هایى باشم که در گذرگاه تو، به کمین دیدارت مى‏نشستند تا بار دیگر، روح دمیده در جان بشر را از نگاه تو تمدید کنم. مى‏دانم که سرنوشت گل‏ها پرپر شدن است. امروز، فانوس اشک‏هایمان را تا ظهور زاده تو روشن مى‏کنیم تا به شمشیر عدالتش، روزى بغض 1400 ساله را بگشاید.

 

بگذارید خاطره ای از یک بچه شیعه برایتان  بگویم :

امروز جمعه است و و ما کلاس جبرانی داریم.وقتی می خواهم تاریخ بالای صفحه را بنویسم؛ گوشه اش طوری که فقط خودم ببینم می نویسم: جمعه و او نیامد!

همکلاسی ام از گوشه عینکش نگاهش را قل می دهد روی دفترم. نگاهش را می اندازم روی دفتر خودش. دفترم را مثل بچه های کوچکی که می خواهند کسی از رویشان تقلب نکند تا می کنم.
همکلاسی ام زیر چشمی  می رود و نگاهش را از روی دفترش برمی دارد و می گذارد روی تخته کلاس. معلم همکلاسی کنار دستم را صدا می زند و او می رود.
گوشه تاریخ دفترش طوری که فقط خودش ببیند می نویسم: جمعه و او نیامد! برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم. هیچ کدام از بچه هایی که پشت سرم نشسته اند حواسشان به من نیست.
روی دفتر هر دویشان بزرگ می نویسم: جمعه. هر دویشان بر سرم فریاد می زنند. معلم به سمت میز من می آید. نگاهش را به نگاهم گره می زند. یک گره کور. که من هرچه تلاش می کنم؛ نمی توانم بازش کنم. می گوید: خودکار نو خریدی؟ روی دفتر خودت امتحانش کن.
کلاس غرق خنده می شود. قسمتی از گره کور نگاه را باز کرده ام. اما نمی دانم چرا گوشه سمت چپش باز نمی شود.
معلم می گوید: بفرمایید بیرون. حس می کنم دنیا بر سرم خراب شده است. گره کور باز می شود. از جایم بلند می شوم. راهروی میان نیمکتها را طی می کنم. نزدیک تخته می رسم ... گچ را برمی دارم. و روی تمام فرمولهای شیمی و مسئله های فیزیک و اتحادهای ریاضی و تاریخهای ادبیات و اشعار کی و کی و کی بزرگ می نویسم: امروز جمعه است. کسی منتظر نیست؟
برمی گردم و پشت سرم را نظری می اندازم. انگار خواب می بینم. کلاس غرق در اشک شده است. و جمله خودم صدها بار جلوی چشمانم می رود و می آید: امروز جمعه است ... کسی منتظر نیست؟ معلم به سمت تخته می آید.
همه اعداد و فرمولها و جملات را پاک می کند و با خط درشت می نویسد: درس امروز؛ درس انتظار! و بچه ها کنار تاریخ بالای صفحه شان طوری که فقط خودشان ببینند می نویسند: جمعه و او نیامد!
اما معلم گوشه تخته کنار تاریخ طوری که همه بچه های کلاس ببینند می نویسد: تا جمعه دگر انتظارها باقی است.


+ نوشته شـــده در شنبه 91 اسفند 5ساعــت ساعت 5:40 صبح تــوسط عیسی معلم | نظر بدهید
زندگینامه امام سجاد علیه السلام

امام سجاد علیه السلام فرمودند:

مردم زمان غیبت حضرت مهدی (ع) که به امامت او ایمان داشته باشند و ظهورش را انتظار کشند? بر مردم همه ی زمانها برتری دارند.                  منبع : منتخب الاثر244

زندگی نامه امام سجاد علیه السلام :[1]

نام: على بن الحسین .

کنیه: ابوالحسن و ابومحمد.

القاب: زین العابدین، سید الساجدین، سجّاد، زکىّ، امین و ذوالثفنات.

به خاطر عبادت زیاد و سجده‏هاى طولانىِ امام زین العابدین (ع)، پینه‏اى در پیشانى‏اش بسته بود. از این رو، به وى «ذوالثفنات» لقب دادند.

منصب: معصوم ششم و امام چهارم شیعیان.

تاریخ ولادت: نیمه جمادى الثانى سال 38.

در مورد تاریخ ولادت آن حضرت، اختلاف است. غیر از تاریخ مزبور، مورخان روز و ماه ولادت آن حضرت را، پنجم شعبان یا نیمه جمادى الاولى یا هفتم شعبان و یا نهم شعبان ذکر کرده‏اند. در مورد سال ولادت آن حضرت نیز برخى سال 37 و برخى سال 36 هجرى را ثبت کرده‏اند.

امام زین العابدین (ع) دو سال پیش از شهادت امیر المؤمنین، على بن ابى‏طالب(ع) چشم به جهان گشود.

محل تولد:مدینه مشرفه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى). برخى مورّخان گفته‏ اند که محل تولد آن حضرت در کوفه بوده است؛ زیرا در آن هنگام، همه افراد خانواده امام على (ع) در کوفه به سر مى‏بردند.

نسب پدرى: امام حسین بن على بن ابى‏طالب (ع).

نام مادر: شهربانو، یا شاه زنان، دختر یزدگرد سوم، آخرین پادشاه از سلسله‏ساسانیان در ایران که در زمان خلافت امام على (ع) (و به قولى در عصر خلافت عمر یا عثمان) به اسارت مسلمانان در آمده و با اختیار خویش، همسرىِ امام‏حسین (ع) را پذیرفت. این بانوى بزرگ در ایام نوزادى امام زین العابدین(ع) درگذشت.

مدت امامت: از زمان شهادت پدر بزرگوارش امام حسین (ع)، در محرم سال 61 تا محرم سال 95 هجرى، به مدت 34 سال.

تاریخ و سبب شهادت: دوازدهم (یا هیجدهم یا بیست و پنجم) محرم سال 95 (یا 94) هجرى، در سن 55 سالگى، به خاطر زهرى که ولید بن عبدالملک به آن حضرت خورانید.

محل دفن: قبرستان بقیع، در مدینه مشرفه، در جوار قبر عمویش، امام حسن مجتبى (ع).

هم اکنون قبور مشرفه چهار امام معصوم(ع)، امام حسن مجتبى(ع)، امام زین‏العابدین(ع)، امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) در کنار هم مى‏باشد.

همسران: فاطمه، دختر امام حسن مجتبى و چند ام ولد. 

فرزندان:

الف) پسران: 1. امام محمد باقر (ع). 2. زید شهید. 3. عبدالله باهر. 4. عمر أشرف. 5. حسین اکبر. 6. عبدالرحمن. 7. عبید الله. 8. سلیمان. 9. حسن. 10. حسین اصغر. 11. على‏اصغر. 12. محمد اصغر.

ب) دختران:

 1. خدیجه. 2. فاطمه. 3. علیّه. 4. ام کلثوم.

 

خلفاى معاصر حضرت
امام على بن الحسین در دوران امامت خود با زمامداران یاد شده در زیر معاصر بوده است:

1-     یزید بن معاویه2ـ عبد الله بن زبیر3ـ معاویه بن یزید4ـ مروان بن حکم 5ـ عبد الملک بن مروان 6ـ ولید بن عبد الملک.

خطبه امام سجاد علیه السلام در مسجد کوفه :

این خطبه بلافاصله بعد از خطبة حضرت زینب (سلام ا... علیها) ایراد شده است. حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) به سوی مردم بیرون آمد و در حال ایستاده به آنان اشاره نمود که سکوت اختیار کنید، و آنان ساکت شدند. آنگاه ستایش و ثنای خدا را به جای آورد و بر پیامبر اکرم (صلی ا... علیه و آله) درود فرستاده، سپس فرمود:

 

«ای مردم! هر کس مرا می شناسد که می شناسد، هر کس مرانمی شناسد بداند که من علی فرزند حسینم، همان کسی که در کنار رود فرات نه برای انتقام و خون خواهی (بلکه به ناحق) سر بردیدند، من فرزند کسی هستم که حریم او را هتک کردند، و اموالش را ربودند و دارایی اش را غارت کردند و خانوادة او را اسیر گرفتند. و همین افتخار برای ما بس! ای مردم، شما را به خدا سوگند می دهم  آیا جز این است که شما به پدرم نامه نوشتید و او را فریب دادید؟ و با او عهد و پیمان و بیعت بستید و سپس با او جنگیدید و او را یاری نکردید؟ پس نابود باد آن چه پیش فرستادید! و چه زشت است رأی و نظر شما! با کدام چشم به رسول خدا (صلی ا... علیه و آله) خواهید نگریست، آن هنگام که به شما خواهد گفت: «اهل بیت مرا کشتید و حریمم را هتک نمودید، پس شما جزو امت من نیستید»

 

راوی گوید: در این هنگام صدای گریة مردم بلند شد و یکدیگر را نفرین می کردند و می گفتند: ندانسته به هلاکت و گمراهی مبتلا شدید. آن گاه حضرت علی بن حسین (علیه السلام) فرمود: «رحمت خدا بر کسی که نصیحت مرا بپذیرد و سفارشم را در راه خشنودی خدا و رسول خدا و اهل بیت او حفظ کند؛ زیرا رسول خدا (صلی ا... علیه و آله) الگوی نیکو برای ما است».

 

همگی گفتند: ای فرزند رسول خدا! ما همه گوش به فرمان و مطیع توایم، و پیمان خود با تو را حفظ می کنیم، و از تو روی برنگردانده و دست نمی کشیم، پس فرمان بده، خداوند رحمتت کند! که ما با هر کس که با تو سر ستیز داشته باشد، سر ستیز داریم، و با هر کس که با تو آشتی کند، آشتی می کنیم. ما قطعاً انتقام خون تو و خود را از کسانی که به تو و ما ستم کردند، خواهیم گرفت.

 

حضرت سجاد (علیه السلام) در پاسخ فرمود: «ای پیمان شکنان مکار، میان شما و خواهش های شما حایلی قرار گرفته است که نمی گذارد شما به پیمان خود با من عمل کنید. آیا می خواهید همان گونه که پیش از این با پدرانم رفتار نمودید، با من رفتار کنید؟ هرگز، سوگند به پروردگار شترانی که با شتاب به سوی «منی» در حرکت اند، که زخم ما هنوز بهبود نیافته است. همین دیروز بود که پدرم و اهل بیت او کشته شدند، هنوز غم فقدان رسول خدا (صلی ا... علیه و آله) و فقدان پدرم و برادرانم و فرزندان جدم از یادم نرفته است، و گلویم برای آن شکافته است و تلخی آن در گلوگاه و نای ام احساس می کنم، و غصه های حاصل از آن در استخوان سینه ام روان است. تنها درخواست من از شما این است که نه به نفع ما باشید و نه علیه ما.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بحر طویل :

شهر شام و ملاء عام و کف و خنده و دشنام و گروهی به لب بام و به رخ ننگ و به کف سنگ و به تن جامه ی گلرنگ گرفتند، ره آل‌علی تنگ، تو گویی همه دارند سرجنگ، هم‌آواز و هم‌آهنگ، شده دشمن دادار، پر از کینه ی پیغمبر مختار و علی- حیدرکرار، به آزار دلِ عترت اطهار، همه عید گرفتند به قتل پسر فاطمه آن سیّد ابرار، شده شهر چراغانی و مردم همه در رقص و غزلخوانی و شادی که ببینند سرنیزه سر پاک امام شهدا را
*****
درِ دروازه ی ساعات خبر بود، خبر بود که بر نیزه یکی مهر فروزنده و هفتاد قمر بود به روی همه از ضربت سنگ و دم شمشیر اثر بود، چه سرهای غریبی که روان بر رُخشان اشک بصر بود، سر یوسف زهرا، سر عباس دلاور، سر قاسم، سر اکبر، سر عون و سر جعفر، سر عبدالله و اصغر، سر زیبای بنی‌هاشم و انصار، سر مسلم و جون و وهب و عابس و ضرغامه و یحیا و زهیر و دگر انصار که هر سر به سر نیزه همان وجه خدا بود، چو پروانه در اطراف امام شهدا بود به لب داشت همی ذکر خدا را
*****
در اطراف، سر خون خدا، خیل رسل یکسره در ولوله بودند زن و مرد، همه گرم کف و هلهله بودند نوامیس خدا یکسره در سلسله بودند، فقط مرد همه آینه ی حسن خدای ازلی بود، غبارش به رخ و چهره ی او مشعل انوار جلی بود، علی بن حسین بن علی بود به گردن عوض شاخه ی گل حلقه ی غل داشت بپا داشت یکی چکمه ی گلگون ، نه مگو چکمه ی گلگون و بگو پرده‌ای از خون، ز جراحات غل جامعه و بر سرش از سنگ نشان بود، لبش ذکر خدا داشت و چشمش به رخ یوسف زهرا نگران بود که می‌دید در آن سر، گل رخسار رسول دو سرا را
*****
در آن هجمه ی جمعیّت و آن مرحله، گردید روان سهل، به سویش به ادب داد سلامش که در آن سلسله می‌دید بلندای مقامش، الفِ قامت او، دال شده نزد امامش، پس از آن عرض نمود ای گهرِ دُرج ولایت، مه افلاک هدایت، همه عالم به فدایت، منم آن سهل که از زُمره ی انصار رسولم، که پر از دوستی عترت زهرای بتولم، چه شود گر کنی از لطف قبولم که دل مادرتان، فاطمه، را شاد کنم بر پسر فاطمه امداد کنم، گفت به پاسخ شه ابرار، که ای آمده بر آل علی یار، اگر هست تو را درهم و دینار، بده زود به این کافر غدّار، که بر نیزه ی او هست سر یوسف زهرا شود از دور و بر دخت علی دور، که این قوم ستمکار، تماشا نکنند عمه ی ما را
*****
کوچه‌ها بود پر از هجمه ی جمعیّت و وجد و شعف و عشرت و نه بین زنان عفت و مردان شده دور از شرف و غیرت و بر لب همه تبریک، بسی جامه ی نو در بر و لبخندزنان با سر ریحانه ی پیغمبر اسلام رسیدند، به یک کوچه که این کوچه‌ همه قوم یهودند، همه دشمن پیغمبر آل علی و فاطمه بودند در آن لحظه ندا داد، منادی که ایا قوم یهود! آمده هنگامه ی شادی، سر فرزند علی بر سر نی، سنگ ستم دست شما، هر چه توانید، بگویید، بخندید و برقصید، بریزید به فرق سر زینب، همه خاکستر و آرید کنون یاد خود از خیبر و گیرید همه داد خود از حیدر و فرمان ز یزید آمده مأمور به آزار بنی فاطمه کرده ست شما را
*****
یهودان ستم‌پیشه چو این حکم شنیدند، گروهی به لب بام نشستند و گروهی به سوی کوچه دویدند همه عربده مستانه کشیدند، سر یوسف زهرا به سر نیزه چو دیدند، ره جنگ گرفتند و به اولاد نبی کار بسی تنگ گرفتند، به دل، ننگ گرفتند، به کف چنگ گرفتند، زنان از لب بام آتش و خاکستر و خاشاک فشاندند و به دشنام ، همه آتش بغض جگر خویش نشاندند، «ترانه» عوض «مرثیه» خواندند خدا را بگذارید، بگویم، که یهودیه‌ای از بام نگاهش به سر نور دل فاطمه افتاد که لب‌هاش به هم می‌خورَد و ذکر خدا گوید و بگْرفت یکی سنگ چنان بر لب فرزند رسول دو سرا زد که سر از نیزه بیفتاد زمین، ریخت به هم ارض و سما را
*****
چه بگویم چه شده این‌همه من سنگدل و نوکر بی‌شرم و حیایم چه کنم؟ شعله ی جان است به نایم عجبا آه که انگار همان پشت در قصر یزیدم، نگهم مانده به ده تن که به یک‌سلسله بستند و همه حرمتشان را بشکستند و بوَد یک سرِ آن سلسله بر بازوی زینب، سر دیگر، گرهش بسته به دست پسر خون خدا، حضرت سجاد، همه چشم گشودند، مگر کودکی از پای بیفتد به سرش از ره بیداد، بریزند و به کعب نی و سیلی بزنندش، نکند کس ز ره مهر بلندش.... چه بگویم؟ چه کنم؟ دست خودم نیست، خدا عفو کند ما و شما را

 

 



[1] برگرفته از کتاب خاندان عصمت علیه السلام نوشته سید تقی واردی و کتاب سیره پیشوایان


+ نوشته شـــده در شنبه 91 اسفند 5ساعــت ساعت 5:39 صبح تــوسط عیسی معلم | نظر بدهید
زندگینامه امام موسی کاظم علیه السلام

زندگی‌نامه امام موسی کاظم علیه السلام:[1]

نام : موسی بن جعفر

کنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل.

القاب :کاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح و میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.

منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان.

تاریخ ولادت : یکشنبه هفتم ماه صفر سال 128  یا 129 هجرى قمری.

محل تولد : ابواء (منطقه‏اى در میان مکه و مدینه) در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى)و همچنین آرامگاه مادر پیامبر، آمنه دختر وهب در آنجا قرار داشته است .

نسب پدرى: امام جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى‏طالب علیهم السلام.

نام مادر : حمیده مصفّاة. نام‏هاى دیگرى نیز مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه(اسپانیا کنونی) نیز براى او نقل شده است. این بانو از زنان بزرگ زمان خویش بود و چنان فقیه و عالم به احکام و مسائل بود که امام صادق علیه السلام زنان را در یادگیرى مسائل و احکام دینى به ایشان ارجاع مى‏داد. و درباره‏اش می فرمودند: «حمیده، تصفیه شده است از هر زشتی و پلیدی ؛ مانند شمش طلا. پیوسته فرشتگان او را حفاظت و پاسبانى نموده تا رسیده است به من، به خاطر آن کرامتى که از خداى متعال براى من و حجت پس از من است».

 

مدت امامت امام موسی کاظم: از زمان شهادت پدرش، امام جعفر صادق علیه السلام، در شوال 148 هجرى تا رجب سال 183 هجرى، به مدت 35 سال. آن حضرت در سن بیست سالگى به امامت رسید.

 

تاریخ و علت شهادت : 25رجب سال 183 هجرى، در سن 55 سالگى، به‏ وسیله زهرى که در زندان سندى بن شاهک به دستور هارون ‏الرشید به آن حضرت خورانیده شد.

محل دفن: مکانی به نام مقابرقریش در بغداد (در سرزمین عراق) که هم اکنون به «کاظمین» معروف است.

همسران: 1-فاطمه بنت على. 2- نجمه.

فرزندان : درباره تعداد فرزندان آن حضرت چند قول وجود دارد. بنابر نقل یکى از آنها(شیخ مفید در "ارشاد"): آن حضرت 37 فرزند داشت که 18 تن از آنان پسر که معروف ترین آنها علی است که امام هشتم ما شیعیان است و 19 تن دختر بودند که معروفترین آنها فاطمه معصومه علیها السلام است که برای دیدار برادرش عازم ایران شدند و در شهر قم بیمار شده و بعد از چند روز بیماری دار فانی را وداع گفتند.

شاگردان ایشان: شاگردان زیادی داشتند  که برجسته ترین آنها علی بن یقطین و عبدالله بن جندب بجلی و هشام بن حکم است.

چگونگی به امامت رسیدن حضرت:

در زمان حیات امام صادق(ع) کسانى از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ایشان اسماعیل امام خواهد شد. اسماعیل در زمان حیات پدر از دنیا رفت ولى کسانى مرگ او را باور نکردند و او را همچنان امام دانستند. پس از وفات حضرت صادق(ع)عده‏اى از اینان چون از حیات اسماعیل مأیوس شدند، پسر او محمد بن اسماعیل را امام دانستند و اسماعیلیه امروز بر این عقیده هستند و پس از او پسر او را امام مى‏دانند و سپس پسرش را وبه همین شکل به تفصیلى که در کتب اسماعیلیه مذکور است.

پس از وفات حضرت صادق(ع) بزرگترین فرزند ایشان عبد اللّه نام داشت که بعضى او را عبد اللّه افطح مى‏دانند. این عبد اللّه مقام و منزلت پسران دیگر حضرت صادق(ع)را نداشت و به قول شیخ مفید در ارشاد متهم بود که در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترین برادرانش ، از جهت سن و سال بود ادعاى امامت کرد و برخى نیز از او پیروى کردند. اما چون ضعف ادعا و دانش او را دیدند روى از او برتافتند و فقط عده قلیلى از او پیروى کردند که به فطحیه موسوم هستند.

اسحاق برادر دیگر امام موسى الکاظم(ع) به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود و امامت برادرش موسى کاظم(ع)را قبول داشت و از پدرش روایت مى‏کرد که او تصریح بر امامت آن حضرت کرده است. برادر دیگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردى سخى و شجاع و از زیدیه جارودیه بود و در زمان مأمون در خراسان وفات یافت.

اما جلالت قدر و علو شأن و مکارم اخلاق و دانش وسیع حضرت امام موسى کاظم(ع) به قدرى بارز و روشن بود که اکثریت شیعه پس از وفات امام صادق(ع) به امامت او گرویدند و علاوه بر این بسیارى از شیوخ و خواص اصحاب حضرت صادق(ع)مانند مفضل بن عمر جعفى و معاذ بن کثیر و صفوان جمال و یعقوب سراج  نص صریح امامت حضرت موسى الکاظم(ع)را از امام صادق(ع)روایت کرده‏اند و بدین ترتیب امامت ایشان در نظر اکثریت شیعه مسجل گردید.

هنگام رحلت امام صادق - علیه‏السلام - منصور دوانیقى، خلیفه مشهور و ستمگر عباسى، دراوج قدرت و تسلط بود.
منصور کسى بود که براى پایه‏هاى حکومت خود، انسانهاى فراوانى را به قتل رسانید. او در این راه نه تنها شیعیان، بلکه فقها و شخصیتهاى بزرگ جهان تسنن را نیز که با او مخالفت مى‏ورزیدند، سخت مورد آزار قرار مى‏داد، چنانکه‏ «ابوحنیفه» را به جرم اینکه برضد او به پشتیبانى از «ابراهیم» (پسر عبدالله محض، و رهبر قیام ضدّ عباسى در عراق) فتوا داده بود، شلاق زد، و به زندان افکند![2]

 امام کاظم پس از وفات پدر، در سن بیست سالگى با چنین زمامدار ستمگرى روبرو گردید که حاکم بلا منازع قلمرو اسلامى به شمار مى‏رفت
منصور وقتى که توسط «محمد بن سلیمان» (فرماندار مدینه) از درگذشت امام صادق(ع) آگاه شد، طى نامه‏اى به وى نوشت:
اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشین خود قرار داده، او را احضار کن و گردنش را بزن!

طولى نکشید که گزارش فرماندار مدینه به این مضمون به بغداد رسید:
جعفر بن محمد ضمن وصیتنامه رسمى خود، پنج نفر را به عنوان وصى خود برگزیده که عبارتنداز:
1- خلیفه وقت، منصور دوانیقى!
2- محمد بن سلیمان(فرماندار مدینه و خود گزارش دهنده!
3- عبدالله بن جعفر بن محمد(برادر بزرگ امام کاظم)
4-  موسى بن جعفر علیه‏السلام
5- حمیده(همسر آن حضرت)!
فرماندار در ذیل نامه کسب تکلیف کرده بود که کدام یک از این افراد باید به قتل برساند؟!
منصور که هرگز تصور نمى‏کرد با چنین وضعى روبرو شود، فوق‏العاده خشمگین گردید و فریاد زد: اینها را نمى‏شود کشت!
البته این وصیتنامه امام یک حرکت سیاسى بود؛ زیرا حضرت صادق علیه‏السلام - قبلاً امام بعدى و جانشین واقعى خود یعنى حضرت کاظم را به شیعیان خاص و خاندان علوى معرفى کرده بود، ولى از آنجا که از نقشه‏هاى شوم و خطرناک منصور آگاهى داشت، براى حفظ جان پیشواى هفتم چنین وصیتى نموده بود.

رویدادهاى مهم زمان امام موسی کاظم (ع) :

1-   شهادت امام جعفر صادق علیه السلام، پدر ارجمند امام موسى کاظم علیه السلام، به دست منصور دوانیقى، در سال 148 هجرى.

2-   پیدایش انشعاباتى در مذهب شیعه، مانند: اسماعیلیه، اَفْطَحیه و ناووسیه، پس از شهادت امام صادق علیه‌السلام و معارضه آنان با امام موسى کاظم علیه السلام در مسئله امامت.

3-   ادعاى امامت و جانشینى ، توسط عبدالله اَفْطَحْ، برادر امام موسى کاظم علیه السلام و به وجود آوردن مذهب افطحیه در شیعه.

4-   اعراض بیشتر اصحاب امام صادق علیه السلام از عبدالله اَفْطَحْ، و گرایش آنان به امام‏ موسى کاظم علیه‌السلام.

5-   مرگ منصور دوانیقى، در سال 158 هجرى، و به خلافت رسیدن ابوعبدالله مهدى عباسى، فرزند منصور.

6-   احضار امام موسى کاظم علیه السلام به بغداد و زندانى نمودن ایشان در آن شهر، به دستور مهدى عباسى.

7-   زندانى شدن امام موسى کاظم علیه السلام در بغداد، در دوران حکومت هادى عباسى.

8-   مبارزات منفىِ امام موسى کاظم علیه السلام با دستگاه حکومتىِ هارون‏الرشید، در مناسبت‏هاى گوناگون.

9-    بدگویی و سعایت على بن اسماعیل، برادرزاده امام موسى کاظم علیه السلام از آن حضرت، نزد هارون الرشید با توطئه‏چینى یحیى برمکى، وزیر اعظم هارون.

10- دستگیرى امام کاظم علیه السلام در مدینه و فرستادن آن حضرت به زندان عیسى بن جعفر در بصره، به دستور هارون‏الرشید، در سال 179 هجرى.

11- انتقال امام علیه السلام از زندان بصره به زندان فضل بن ربیع در بغداد.

12- انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن ربیع به زندان فضل بن یحیى برمکى.

13- مراعات کردن حال امام علیه السلام در زندان، توسط فضل بن یحیى و عکس‏العمل شدید هارون به این قضیه.

14- مضروب و مقهور شدن فضل بن یحیى، توسط هارون، به خاطر مراعات حال امام علیه السلام در زندان.

15- انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن یحیى به زندان سندى بن شاهک.

16- مسموم کردن امام علیه السلام با خرماى زهر آلود، توسط سندى بن شاهک در زندان.

17- شهادت امام کاظم علیه السلام به خاطر مسمومیت در زندان سندى بن شاهک، در 25 رجب سال 183 هجرى.

18- انتقال پیکر مطهر امام موسى کاظم علیه السلام به جِسر (پل) بغداد و فراخوانىِ مردم براى دیدن آن توسط مأموران هارون‏الرشید تا ببینند که اثری از ضربت و خفگی در امام نیست تا با این کار خود را از این جنایت تبرئه کنند.

19- انزجار سلیمان بن جعفر بن منصور دوانیقى از تحقیر پیکر امام موسى کاظم علیه السلام، توسط مأموران حکومتى، و دستور او به تجهیز و تکفین مناسب شأن پیکر آن حضرت و به خاک سپارى در مقابر قریش بغداد.

زمامداران معاصر:

1- مروان بن محمد اموى - معروف به مروان حمار- (126 - 132 ق)

2- ابوالعباس سفاح عباسى (132 - 136 ق)

3- منصور عباسى (136 - 158 ق)

4-مهدى عباسى (158 - 169 ق)

5- هادى عباسى (169 - 170 ق)

6- هارون الرشید (170 - 193 ق)

 

 

 

شعری در مدح آن حضرت:[3]

هر که یک دفعه سر این سفره مهمان میشود                            مور هم باشد اگر، روزی سلیمان میشود 

سر به زیر انداختن ذاتش توسل کردن است                            دردهای این حرم ناگفته درمان میشود 

این کریمان لطفشان هرچند آماده ست، لیک                            نام مادر که وسط باشد دو چندان میشود

ما پدر را خواستیم و از پسر خیرش رسید                             در رجب ها کاظمین ما خراسان میشود 

ظاهراً عین امامی ، باطناً پیغمبری                                       هر که می بیند تورا،از تو مسلمان میشود 

نسل موسایی ِ تو طبع مسیحا داشتند                                      یک نفر از آنهمه پیر جماران میشود 

این دلِ ما سینه ی ما، نه بگو اصلا بهشت                              هر کجا موسی ابن جعفر نیست زندان میشود

هیچکس اینجا به دنبال دهِ ذی الحجه نیست                           در همین ذی القعده هم این تن قربان میشود 

نیستم آهو ولی سگ هم به دردی میخورد                              لااقل یک گوشه از صحنت نگهبان میشود

با کنار انداختن، نانِ مرا آجر نکن                                        سفره ی خدام از خدمت پُر از نان میشود

                                  

 

                               



[1]  مطابق با مطالب سیره پیشوایان و از بعضی سایت ها مثل آوینی داد کام و سایت تبیان

[2] کتاب سیره  پیشوایان


+ نوشته شـــده در شنبه 91 اسفند 5ساعــت ساعت 5:38 صبح تــوسط عیسی معلم | نظر بدهید
زندگینامه امام هادی علیه السلام

شناخت مختصری از امام هادی علیه السلام:

«امام ابوالحسن على النقى الهادى» - علیه السلام –معصوم دوازدهم و پیشوای  دهم شیعیان، در نیمه ذیحجه سال 212 هجرى در اطراف مدینه در محلى به نام «صریا» به دنیا آمد . پدرش پیشواى نهم، امام جواد - علیه السلام - و مادرش بانوى گرامى «سمانه» است که کنیزى با فضیلت و باتقوا بود.

مشهورترین القاب امام دهم، « نقى » و « هادى » است، و به آن حضرت «ابوالحسن الثالث» نیز مى‏گویند.

امام هادى - علیه السلام - در سال 220 هجرى پس از شهادت پدر گرامیش برمسند امامت نشست و در این هنگام هشت ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار 33 سال و عمر شریفش 41 سال و چند ماه بود و در سال 254 در شهر سامرّا به شهادت رسید.

نام همسر ایشان سوسن بود که به نامهای " سلیل "  و " حدیثه "  و "حربیه "هم معروف بود تعداد فرزندان آن حضرت 4 پسر به نامهای : امام حسن(ع) (پیشوای یازدهم شیعیان) ، محمد ، حسن و جعفر که مدعی امامت و به کذّاب معروف بود و در تعداد دختران آن حضرت اختلاف است.

خلفاى معاصر حضرت:
امام هادى در مدت امامت خود با چند تن از خلفاى عباسى معاصر بود که به ترتیب زمان عبارتند از:
1 - معتصم، برادر مأمون (217 - 227) (4) =10 سال
2 - واثق، پسر معتصم (227 - 232) =5 سال
3 - متوکل، برادر واثق (232 - 248) =16 سال
4 - منتصر، پسر متوکل (6 ماه)
5 - مستعین، پسر عموى منتصر (248 - 252) = 4 سال
6 - معتزّ، پسر دیگر متوکل (252 - 255) = 3 سال
امام هادى علیه السلام در زمان خلیفه اخیر مسموم گردید و به شهادت رسید و در خانه خود به خاک سپرده شد.

 

 

پیام تبریک خدمت امام زمان(عج):

امشب، دلِ شب، چلچراغی درخشان در آسمانِ مدینه است. امشب، حرم آسمان، چراغانی است

ستاره ها، فانوسهایی روشن در دستِ فرشتگان، و ماه، روشن ترین آیینه بر طاقچه آسمان است.

امشب، فرشتگان بر خانه خورشید نُهُم، سبد سبد گلِ بهشتی می‌پاشند.

امشب، نوزادِ مبارکی به دنیا می‌آید تا خورشیدِ هدایتِ انسان به ملکوت شود.

او می‌آید تا پرچمدار علم مکتب جعفری باشد.

او می‌آید تا با نورِ دانش، ظُلمت «متوکل عباسی» را بشکافد.

او می‌آید تا آسمان را چون کوله باری سبز بر دوش گیرد و رسالت هزاران ساله دین را به مقصد برساند.

خورشید دهم، می‌آید تا پدر خورشید یازدهم و دنیای گل نرگس باشد.

امشب، مدینه در باغی از عطر گُل محمدی جاری ست.

شانه‌های شهر، خیس باران گُل و ستاره است.

از هفت آسمان، صدای دَف می‌بارد.

و آوای تهنیت فرشتگان در ملکوت شب شنیدنی ست.

طوفان‏زدگان اقیانوس ناآرام دنیا آنچنان سردرگم امواج سهمگین عادات و تعلقات روزمره‏اند که چشمانشان در جست‏وجوی نوری است که آنها را به سوی ساحل امن، هدایت کند. در این ظلمتکده دنیا، تولد نوری از انوار الهی، چشم همه گم‏شدگان را روشن می‏کند؛ آن هم کسی که هدایت‏بخشی و راهنمایی، آنقدر در او به کمال و تمامیت رسیده است که او را «هادی» گفته‏اند.
ای هادی امت! غرق‏شدگان وحشت‏زده در دریای بی‏ایمانی، دست نیاز به سوی تو دراز می‏کنند و موطن امن خویش را در این دهشتناکی عالم، در وجود تو می‏یابند تا به امن‏ترین ساحل‏ها، پهلویشان دهی؛ چرا که ذکر نام تو، ذکر همان پروردگاری است که یادش، دل‏های بی‏قرار و ناآرام را نجات می‏بخشد.
ما گرفتاران فرورفته در عمق دریای گناه، سکان وجودمان را به دستان هدایت‏گر تو می‏سپاریم تا کشتی شکسته وجودمان را به کرانه یاد خدا سُکنی دهی.
این دست نیاز ما و این دست راهنمای تو!
«مدینه» آرام آرام می‏شکفد ؛ طفل، سرشار از عطری نافراموشی ، در دست‏های مشتاق «سمانه» است،

لبخندها بر لب‏ها می‏نشیند.
دقیقه‏های گذرنده می‏ایستند تا شادی این لحظات را زیرپوست شهر احساس کنند.
دهمین ستاره در جاده‏های نیمه شبان تاریخ، درخشیدن گرفته است.
دریچه تنهایی «سمانه» بسته شده تا کوچه‏ها و دریچه‏ها، روبه‏روی شادی‏اش دف زنان و هورا کشان، خورشید را میهمانِ خانه‏اش کنند.
بوی شکفتن قلب مشتاق جهان، در سینه ستبر مدینه تپیدن گرفته است ، «نیمه ذی‏الحجه» است و ملائک مشتاق ، به خاک آمده‏اند تا قدم‏های آسمانی دهمین بهار از راه آمده را بوسه‏باران کنند. ملائک آمده‏اند تا مژده آمدنش را پیرامون کعبه طواف کنند. تمام اشیا در پوست خویش نمی‏گنجند. هوای سالخورده مدینه، بوی شکفتن گرفته است.
دهمین اتفاق سبز زمین
سمانه لبخند می‏زند؛ مثل لبخندهای زهرا علیهاالسلام . کودکی با چشم‏هایی از باران آمده است تا سیاهی‏ها را بشوید و با چشم‏هایی از باران می‏رود تا اشتیاقش را برای دیدن جدّش پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، این‏گونه نشان دهد. کودکی که دهمین اتفاق سبزِ زمین خواهد بود؛ دهمین ستاره در شب‏های بی‏هنگام و عمیق تاریخ.
شاد باش
دهمین چراغ روشن هدایت آمده است؛ بلند و پایدار، ایستاده بر پیشانی جبروت؛ آن‏چنان استوار که زانوان عصیان دشمنان را درهم فرو ریخته است.
سمانه، چنان بی‏تاب آمدنش بود که دقایق، درهم می‏تنیدند و تندتر می‏کوبیدند.
باران نور، شدت گرفته است «مدینه» خیره مانده است. طنین شوقناک ملائک، آسمان را لبریز کرده است. زمین در شکوفه می‏غلتد ، شادیِ منتظران و هراس بیمناکان.
پیشوای دهم آمد و ترس در چشم‏های متوکل، نشست. آمد و سمانه از آمدنش چنان شاد است که صدای فاطمه علیهاالسلام را به شادباش آمدنش می‏شنود.

آقا! پرچم سبز امامت را بر منابر آویخته‏ای، صدایت، آهنگ رسای حقیقت است و هدایت، نفَس‏های سرشار از نور.
«مدینه» ایستاده است تا از پشت دسیسه‏های متوکل، طعم کلامت را بچشد. 
در معرض صاعقه‏های بی‏رحم شقاوت ایستاده‏ای و خم به ابرو نمی‏آوری. آمدنت را ستاره‏ها به تماشا نشسته‏اند. آمدنت را «مدینه» در فرازها جشن گرفت و ملائک در زاویه‏های آسمان شور گرفتند ـ آمدنت را در فرادست، خداوند به چشمان مشتاق علی علیه‏السلام و فاطمه علیهاالسلام بشارت داد. آمدنت را در باغستان‏های ملکوت، پرنده‏ها ترانه خواندند؛ درست نیمه ذی‏الحجه، آن‏گاه که «سمانه» قنداقه‏ات را در دست‏های پدر نهاد تا شوق را در چشم‏هایش خیره شود.

چه شد که امام از مدینه به سامرّا رفتند؟؟؟!!

متوکل براى زیر نظر گرفتن امام هادى - علیه السلام - از روش نیاکان پلید خود استفاده مى‏کرد و در صدد بود به هر وسیله ممکن فکر خود را از طرف حضرت راحت کند. روش مأمون را در مورد کنترل فعالیتهاى امام جواد علیه السلام دیدیم که مامون از طریق وصلتى که با حضرت جواد - علیه السلام - برقرار کرد، توانست کنترل و سانسور را حتى در درون خانه امام جواد علیه السلام بر قرار سازد و تمام حرکات و ملاقاتهاى حضرت را زیر نظر داشته باشد. پس از شهادت امام جواد - علیه السلام - و جانشینى امام «هادى» (علیه السلام)به جاى پدر، ضرورت اجراى چنین نقشه‏اى بر خلیفه وقت کاملاً روشن بود، زیرا اگر امام در مدینه اقامت مى‏کرد و خلیفه به او دسترسى نمى‏داشت، قطعاً براى حکومت جابرانه او خطر جدى دربر مى‏داشت. اینجابود که کوچکترین گزارشى درباره خطر احتمالى امام، خلیفه را بشدت نگران ساخت و منجر به انتقال امام به سامرا گشت.و گویا در واقع دستور جلب محترمانه! حضرت بود

 

آیا جعفر کذّاب فرزند  امام هادی علیه السلام است؟؟!!

آیا امام حسن عسکری علیه السلام برادری به اسم جعفر کذاب داشته است؟ اگر چنین است، پس چگونه او که فرزند امام هادی و تحت تربیت او بود، دچار انحراف گردید؟

در مورد اینکه امام هادی علیه السلام فرزندی به نام جعفر معروف به جعفر کذاب داشته اند، میان مورخین شیعی و حتی غیر شیعی اختلافی نیست.

اما باید دانست که ائمه علیهم السلام به جهت آگاهی کامل به تمام جوانب مسائل تربیتی و رعایت دقیق آنها در مورد فرزندان خود، انسانهای صالحی را تحویل جامعه اسلامی دادند که در طول تاریخ جوامع اسلامی بهره های فراوانی از وجود این افراد بردند و هر کدام منشأ خدمات زیادی بودند و حتی امروزه نیز بارگاه و مرقدشان محلی برای جذب قلوب بسوی دین و معنویت است. اما نکته مهم این است که تربیت صحیح به معنای سلب اختیار و جبر نیست!!!

یعنی حتی برای کسی که در نهایت تربیت صحیح قرار گرفته، هر لحظه ممکن است در اثر عدم مراقبت و رعایت مسائل تربیتی و بروز عوامل انحراف، به سوی فساد کشیده شود. پس هر چند ائمه علیهم السلام و انبیاء الهی فرزندان خود را تربیت صحیح نموده اند، ولی ممکن است بعضی از فرزندان در اثر حسادت یا حب جاه و مقام و یا همنشینی با افراد ناباب، دچار انحراف گردند

به همین دلایلی که بیان شد برخی از فرزندان انبیاء الهی نیز از مسیر حق منحرف شدند و به راه تباهی رفتند، مثلبعضی از فرزندان حضرت یعقوب و فرزند حضرت نوح و غیره ..

دل نوشته ای در رابطه با هتاکی اخیر به امام هادی علیه السلام:

این روزها بازار هتاکی و فحّاشی بی دینان به امامان معصوم،علی الخصوص امام علی النّقی(ع)  گرم شده و مطابق معمول بچه مذهبی ها یا بی اطلاع اند و  به کارهای کم بازده و کم تاثیر مشغول،  یا  از کنار این مسایل آرام رد می­شوند تا کسی نفهمد که آنها مذهبی هستند و باعث کسرشأن والایشان شود و یا تیر های  بی سر و تهی هستند که اگر چه به سنگر شیطان شلیک می شوند اما کارایی لازم را ندارند و انسجام تاکتیکی در آن ها وجود ندارد...

حتی توهین به یک ملکول آب هم توهین به دریاست! دریای ولایت را به سخره می­گیرند و ما-همان­هایی که ادعا داریم قرار است برای خدا جان بدهیم و روی هر منبر و در  هر مجلس افتخار می کنیم شیعه هستیم و پاک باخته ی اهل بیت رسول خدا-بی خیال و کم کار مشغول انجام کارهای روزمره ایم! و خود را بی شک از میهمانان اصلی علی(ع) در کنار حوض کوثر می­دانیم!

این توهین ها و هجمه ها در واقع کار ماست! ما که با درجه بندی کردن امامانمان به این هتّاک ها اجازه هتّاکی دادیم.ما در شناختن جایگاه ولی و حجت خدا کاهلی کردیم.

حجت خدا یعنی روح خداباوری و مرکز بندگی الله که خدا با  توجه به قلب مبارک ایشان رحمتش را بر مردم جاری می­کند و مردم نیز با واسطه ی قلب مبارک ایشان که مرکز کائنات است با خداوند ارتباط برقرار می کنند.آنان مقدس ترین خلایق بر روی زمین اند و خدا هرگز توهین به واسطه های فیض را نخواهد بخشید.حجت های خدا کسانی بودند که در راه اقامه حق سخت ترین عذاب ها و شکنجه ها را تحمل کردند.دندان هایشان به سنگ جفا شکست چون پیامبر(ص).با اره به دو نیم شدند چون یحیی(ع)،از دم تیغ گذرانده شدند چون پیامبران بنی اسرائیل.فرقشان را با شمشیرهای زهرآگین شکافتند چون علی(ع) .جگرشان با زهر تکه تکه شد چون حسن(ع)،سجاد(ع)،صادق(ع)... فدا شدند چون حسین(ع)... و اکنون نیز امام مهدی(عج)عصاره ی حجج خداوند،مجروح به تیر غربت و بی کسی و تنهایی ست...-  کسانی که از خلقت آدم تا حال حاضر پیوسته دژ مستحکمی بودند در مقابل بی دینان و عباد الشیاطین.

قسم به یکتایی الله توهین به هر کدام از این حجت ها، خداوند را و قلوب مبارک پیامبران و امامان و صالحین را اندوهگین می­کند.و لعنت تمام کاینات را در پی دارد.

 دشمنان بر خلاف ما که کار های پراکنده زیاد انجام می­دهیم پیوسته شرایط ما را رصد می­کنند.از جایی که حساسیت کمتری احساس کردند شروع کرده اند...چرا از امام حسین(ع) شروع نکردند؟چون می­دانند ملت درباره امام حسین حساس اند.چون چوبش را در عاشورای 88خورده اند.اما به شما قول می­دهم اگر کاهلی و غفلت ما همین طور ادامه داشته باشد کارشان به ناموس خدا، حضرت زهرا(س) و بقیه معصومین هم خواهد کشید.

این همه هجمه علیه ولی خدا بشود و ما بی خیال؟چطور خودمان را قانع کردیم که ساکت بشینیم و کم رنگ کردن باور خویش را نظاره گر باشم.چقدر توجیه سستی و کم کاری در مقابل خدا دشوار است!

امام علی النقی(ع) آن عبد پاک خدا را به هجمه گرفتند به صراحت گفتند که قصدشان تقدس زدایی از مقدسات است و ابلهانی چون بی بی سی که برده و نوکر پیشانی سفید آمریکا و انگلیس و صهیونیست ها هستند، به اولین سایت های هتاک جایزه می­دهند.زبان در دهن گرفتیم و لال شدیم تا هر کسی به خودش اجازه ی توهین داد. کجایید گرافیست ها؟هنوز هم  نهایت جهادتان تمثال های خیالی ائمه (ع ) را در ابعاد مختلف کار کردن است؟!یا جملات عاشقانه را تنگ عکس حرم چسپاندن؟! کجایید خطیب ها؟منبر نشین ها؟ اگر احکام نجاسات را بیان کرده اید  برای خدا مسایل روز را هم عنوان کنید.چرا فضای مجازی را جدی نمی گیرید؟ کجایید وبلاگ دارها؟ چه مقدار از حجم وبلاگهایتان برای رضایت خداست؟ چقدر برای خدا وقت گذاشته اید و چقدر به نفع شیطان؟کجایید فعالین فرهنگی؟برنامه ریزها نمره تان پیش خدا چند است؟ یادتان رفت قرار گذاشتید برای خدا بیاموزید؟ چه شد که وسیله مهم تر از هدف شد؟

کدام دشمن فرضی ما را به خودش مشغول کرده؟چه باعث شده که خطر را احساس نکنیم؟تا دشمن به ریشه های باورمان نرسد باید خبر دار نشویم؟

آهای هیئتی ها! هنوزم بزرگترین آرزویتان  مردن در  بین الحرمین است؟!هنوزهم ضجه زدن را سرحد ارادت خود می­دانید؟ شهادت در راه آرمان حسین (ع) که آرمان تمام حجت های خدا بود به مردن در کنار ضریح حضرت نمی چربد؟

به حاشیه رفتیم که متن را به سخره گرفتند.آن وقت که باید گُر بگیریم ،  بسوزانیم و خاکستر کنیم چون سنگ سرد افسرده ایم. مثل زهرا(س) از ولایت و حجت خدا دفاع نمی­کنیم .وگر نه قلبمان با هتاکی به علی النقی(ع) می­سوخت.

خوابمان برد که دزد ایمان باورمان  را به باد داد.برخیزید تا آسمان بر سر دشمنان خدا خراب کنیم و زمین را زیر پاهاشان بلرزانیم..شمشیرهای عقیده را از غلاف سستی برکشیم که نیام بر این شمشیر ها حرام است.صاحب قلم برخیز.دیندار برخیز.مجاهد برخیز.حی علی الجهاد...

 

منبع: کتاب سیره پیشوایان_ زندگانی امام هادی علیه السلام

                                    

 

 


+ نوشته شـــده در شنبه 91 اسفند 5ساعــت ساعت 5:37 صبح تــوسط عیسی معلم | نظر بدهید
شعری در ولادت با سعادت امام حسن عسکری علیه السلام

امام حسن عسکری علیه السلام

قبل از آن ولادت با سعادت ایشان را تبریک عرض می کنم

دل بیا و بزن تو فریادی
کن تو از شورِ لحظه‌ها یادی
پرده را از خودت بِدَر ای جان
خوش بخوان نغمه‌ای ز دلشادی
با فرشته به آسمان پر زن
تا بفهمی که دل به حق دادی
با تفکّر کمی تو نجوا کن
تا که عازم شوی بر این وادی
تا ببینی چه کرده نورِ حق
با رخِ حجتش به افرادی
جمله عاشق صفت قلندوار
ذکرِ لبها بود چه میلادی
دستشان جام و قلبشان گوید
جان فدای حسن گلِ هادی
* * *
ساقیا فصل ساغری آمد
شیعیان وقت سروری آمد
آدمی بر خودت تفخّر کن
عاشقان شاهِ دلبری آمد
یک حسن از تبارِ ثارالله
نور چشمِ پیمبری آمد
هر دو شهلا به شب زند طعنه
ماه زیبای حیدری آمد
خنده دارد حُدَیْثِه بر رویش
چون گلِ یاسِ کوثری آمد
بر سر کوچه‌ی دلم دل را
دیدم امشب قلندری آمد
گفتم او را چرا تو سرمستی
گفت میلادِ عسگری آمد
* * *
او که جانِ همه جهان باشد
هر نگاهش چو آسمان باشد
عالِمِ عالَمِ نهان باشد
نورِ چشمانِ عاشقان باشد
گلرخش کرده دیده‌ها مجنون
هر چه پیر از رخش جوان باشد
هر دو دستش گرفته بابایش
اشک شوق از بَصَر روان باشد
خالِ زیبای هاشمی مَنظَر
بر گلِ گونه‌اش نشان باشد
حیدر آرَد ملک ز سویِ حق
هدیه‌اش شمس و کهکشان باشد
از شکوه و مقام او این بس
پورِ او صاحب الزمان باشد


+ نوشته شـــده در دوشنبه 91 بهمن 30ساعــت ساعت 9:12 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر بدهید
زندگینامه امام محمد باقر

 

 زندگینامه امام محمد باقر علیه السلام :

حضرت باقر (ع) در سال 57 هجرى در شهر «مدینه» چشم به جهان گشود. او هنگام وفات پدر خود امام زین العابدین (ع) که در سال 94 رخ داد، سى و نه سال داشت. نام او «محمد» و کنیه‏اش «ابوجعفر» است و «باقر» و «باقر العلوم» لقب او مى‏باشد.
مادر حضرت «ام عبدالله» دختر امام حسن مجتبى (ع) و از این جهت نخستین کسى بود که هم از نظر پدر و هم از نظر مادر فاطمى و علوى بوده است.
امام باقر در سال 114 هجرى در شهر مدینه درگذشت و در قبرستان معروف بقیع، کنار قبر پدر و جدش، به خاک سپرده شد. دوران امامت آن حضرت هیجده سال بود.

 آنچه درتواریخ درباره ی همسران ایشان به چشم می خورد این است که ایشان دارای  دو همسر بودند: اول ام فروه و دوم ام حکیم که هردو ازدختران سران مدینه بودند. اما درمورد فرزندان ایشان آنچه مورد ثبت است این است که آن حضرت دارای هفت فرزند بودند که شامل پنج پسر ودو دختر بوده است. ازجمله پسران آن حضرت می توان به پیشوای ششم شیعیان امام جعفرصادق(ع) اشاره کرد.
خلفاى معاصر حضرت:‏
پیشواى پنجم در دوران امامت دوران خود با زمامداران و خلفاى یاد شده در زیر معاصر بود:
1- ولید بن عبدالملک2- سلیمان بن عبدالملک 3 - عمر بن عبدالعزیز4- یزید بن عبدالملک5- هشام بن عبدالملک، 
این خلفا، به استثناى عمر بن عبدالعزیز- که شخصى نسبتا دادگر و نسبت به خاندان پیامبر (ص) علاقه‏مند بود- همگى در ستمگرى و استبداد و خودکامگى دست کمى از نیاکان خود نداشتند و مخصوصاً نسبت به پیشواى پنجم همواره سختگیرى مى‏کردند.

و سر انجام "زید بن حسن" با تدبیری زین اسب را آغشته به سم کرد و از این طریق امام باقر (ع) را مسموم ساخته، به شهادت رسانید.در این راه دست هشام بن عبدالملک  پنهان است، زیرا آنچه هشام از آن بیم داشت و برای حکومت خود از آن نگران بود، از یک سو وجود امام، و از سوی دیگر درگیری علنی با آن حضرت بود، اما از میان بردن امام باقر (ع) به صورت مخفی و به وسیله فردی از خاندان علی(ع) می‏توانست او را از هر دو مشکل برهاند.

احتجاج آن حضرت بر عبدالله بن نافع:

 

«عبد الله بن نافع »از دشمنان امیر مؤمنان حضرت على علیه السلام بود و مى گفت:اگر در روى زمین کسى بتواند مرا قانع سازد که در کشتن «خوارج نهروان »حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق یا مغرب بوده باشد.
به عبد الله گفتند:آیا مى پندارى فرزندان على (ع) نیز نمى توانند به تو ثابت کنند؟گفت مگر در میان فرزندان او دانشمندى هست؟
گفتند:این خود سند نادانى توست!مگر ممکن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسید:در این زمان دانشمندشان کیست،امام باقر علیه السلام را به او معرفى کردند و او با یاران خویش به مدینه آمد و از امام تقاضاى ملاقات کرد...امام به یکى از غلامان خویش فرمان داد بار و بنه ى او را فرود آورد و به او بگوید فردا نزد امام حاضر شود.
بامداد دیگر عبد الله با یاران خویش به مجلس امام آمد و آن گرامى نیز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حالیکه جامه اى سرخ فام بر تن داشت و دیدارش چون ماه فریبنده و زیبا بود فرمود:
سپاس ویژه خدایى است که آفریننده ى زمان و مکان و چگونگى هاست حمد خدایى را که نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمین است ملک اوست...گواهم که جز«الله »خدایى نیست و«محمد»بنده ى برگزیده و پیامبر اوست،سپاس خدایى را که به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولایتش ما را مخصوص گردانید.
اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر کدامتان فضیلتى از على بن ابیطالب به خاطر دارید بگویید.
حاضران هر یک فضیلتى بیان کردند تا سخن به «حدیث خیبر»رسید،گفتند:پیامبر در نبرد با یهودان خیبر،فرمود.
«فردا پرچم را به مردى مى سپارم که دوستدار خدا و پیامبر است و خدا و پیامبر نیز او را دوست مى دارند،رزم آورى است که هرگز فرار نمى کند و از نبرد فردا باز نمى گردد تا خداوند به دست او حصار یهودان را فتح فرماید». و دیگر روز پرچم را به امیر مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرین یهودان را منهزم ساخت و قلعه ى عظیم آنان را گشود.
امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در باره ى این حدیث چه مى گویى؟
گفت:حدیث درستى است اما على بعدها کافر شد و خوارج را به ناحق کشت!
فرمود: مادرت در سوگ تو بنشیند،آیا خدا آنگاه که على را دوست مى داشت مى دانست که او«خوارج »را مى کشد یا نمى دانست؟اگر بگویى خدا نمى دانست کافر خواهى بود.
گفت:مى دانست.
فرمود:خدا او را بدان جهت که فرمانبردار اوست دوست مى داشت یا به جهت نافرمانى و گناه.
گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مى داشت (یعنى اگر در آینده نیز گناهکار مى بود خداوند مى دانست و هرگز دوستدار او نمى بود پس معلوم مى شود کشتن خوارج طاعت خدا بوده است)فرمود:برخیز که محکوم شدى و جوابى ندارى.
عبد الله برخاست و این آیه را تلاوت کرد: «حتى یتبین لکم الخیط الابیض من الخیط الاسود من الفجر»اشاره به آنکه حقیقت چون سپیده صبح آشکار شد-و گفت «خدا بهتر مى داند رسالت خویش را در چه خاندانى قراردهد»

از همگی التماس دعا دارم.


+ نوشته شـــده در دوشنبه 91 آذر 27ساعــت ساعت 9:22 صبح تــوسط عیسی معلم | نظر