سفارش تبلیغ
صبا
ازدواج جمال و جلال

یه بحر طویل از شاعر گرامی جناب آقای غلامرضا سازگار در مورد پیوند دریای جمال فاطمی و جلال علوی:

به بزم انبیا امشب نشاط دیگری پیداست، می‌بینم گل لبخند شادی بر لب آدم، تو گویی با ادب بستند صف، پیغمبران از نوح و ابراهیم و اسحاق و کلیم الله و روح‌الله و یعقوب و جناب یوسف و داود و فرزندش سلیمان در کف هر یک گلی از آیه‌های نور و آوای مبارک بادشان بر لب که ای مولا مبارک باد بر قد رسایت خلعت شادی و اوج تخت دامادی، مبارک باد ای جان محمّد وصل زهرایت، چه نیکو همسری بخشیده ذات حقتعالایت، که باشد روح پاک و بضعه پیغمبر اکرم.
****

 سماوات العلی امشب همه دریای نورند و ملایک شاد و مسرورند و عالم سین? سینا و دل‌ها محفل طورند، جبریل امین از جانب دادار منان آمده در محضر پیغمبر اکرم، پیام آورده از حق با سلامی گرم بر احمد که ما در آسمان خواندیم اول خطب? عقد امیرالمؤمنین و دخترت زهرای اطهر را، تو باید در زمین اینک ببندی عقد آنان را، دو خورشید فروزان را، دو دریای خروشان را، دو روح پاک ایمان را، دو وجه ذات منان را، دو جان را و دو جانان را که پیش از آفرینش این دو را حق خوانده کفو هم.
محمّد از امین وحی چون بشنید این فرمان گل، لبخند او بشکفت همچون لاله در بستان، به مسجد آمد و بگذاشت پا بر عرش? منبر، فرو بارید از یاقوت لب با این کلام دلنشین گوهر، به امر حضرت داور، الا یا مسلمین از مرد و زن از اکبر و اصغر، هم اینک من به امر حضرت پروردگارم عقد بستم دخترم زهرا و حیدر را دو کفو نیک اختر را، دو روح روح‌پرور را، دو شمع نورگستر را، دو دریا را دو گوهر را، دو هم سنگ و دو همسر را، که بسته پیشتر از آفرینش عقدشان را خالق عالم.
****
چو بشنیدند از ختم رسل این مژده را یاران، زمین شد از گل لبخند اصحاب رسول الله گلباران، زنان تبریک‌گو بر فاطمه، مردان، مبارک باد می‌گفتند بر مولا محمّد بود و زهرایش، علی بود و تجلایش، تمام قدسیان تسبیح گو تهلیل خوان تکبیر می‌گفتند و می‌گشتند دور این زن و شوهر، خداوند تعالی تهنیت می‌گفت بر پیغمبر و بر حضرت صدیقه و بر حیدر و بر شیع? مولا علی تا دامن محشر همه بودند مسرور از همه مسرورتر بودی دل نورانی پیغمبر خاتم.
****
پس از چندی زمان بگذشت و ایام عروسی آمد و خورشید عصمت را برِ این ماه می‌بردند و می‌خواندند حوران آیت الکرسی و قدر و کوثر و یاسین و نور و آی? تطهیر و می‌بودی زمام ناقه‌اش در دست جبرائیل و دنبال سر او قل هوالله احد می‌خواند اسرافیل و گل از بال خود می‌ریخت میکائیل و جان فرش رهش می‌کرد عزرائیل و داماد ایستاده بر در خانه که با دست یداللهی ز خورشید جمال عصمت حق پرده بردارد، بخواند با تماشای جمال کوثر خود سور? مریم.
****
فرود آمد عروس از ناقه و بگذاشت پا در خان? مولا، علی محو تجلایش، خدا در نور سیمایش، نبی از فرق تا پایش، به لب ذکر خداوند تعالایش که یکباره نگاهش بر در و دیوار آن بیت گلین افتاد از آیند? خود کرد یاد و با زبان دل دمادم یا علی می‌گفت، گویی باعلی می‌گفت: منم تا پای جان یارت منم یار فداکارت، شهید پای دیوارت، میان آن همه نامرد تنها مرد ایثارت، تو گر خواهی بود آرایش من چهر? نیلی از امشب همسرت باشد برای یاریی‌ات آماد? سیلی، وجودم چاه غم‌هایت فدایت باد زهرایت، مقاوم در کنارت ایستادم تا ابد چون کوه مستحکم.
****
کجایی فاطمه بنت اسد تا بنگری امشب عروست را، بیا ای مادر مولا! بزن گلبوسه بر روی امیرالمؤمنین و بر عروست حضرت زهرا خدیجه ای سلام حق فزون بادا ز اعدادت کجایی تا ببینی گشته وجه‌الله دامادت، تو هست خویش را در یاری دین خدا دادی، نه هستی، بلکه جان خویش را در دست بنهادی، تو زهرا بر علی زادی، چو هست خویش در راه خدا دادی، خدا هم هست خود را بر تو بخشیده همانا دختری دادت چو زهرا و همانند علی بخشید دامادت چه دامادی که ذات پاک حق جان رسولش خواند و جان خلق عالم باد قربانش چه قابل سر که بر خاک قدوم او نهد «میثم».

                                        التماس دعای مخصوص


+ نوشته شـــده در چهارشنبه 91 مهر 26ساعــت ساعت 3:34 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
شعری در جواب خواننده رپ شاهین نجسی ببخشید نجفی(لعنة الله علیه)

                                    بسم الله الرحمن الرحیم

  کسانی که به امامان ما توهین میکنند بدانند که ائمه ما  "کلهم نور واحد" هستند و البته این روال که در جواب منطق جدل و توهین و مسخره کرده اند چیز جدیدی نیست و وقتی حرفی برای گفتن ندارند و منطق سرشان نمیشود مجبورند این گونه حرف خود را اثبات کنند ولی بدانند که با قطره شرابی دریا ی عظیمی را نمیتوانند نجس کنند و شعری هم من در اینترنت دیدم که خیلی جالب بود و آن را برای شما گذاشتم تا شما هم استفاده کنید:

 

آن کس که موهن به ذوات مقدس است

شاهین که نه! قسم به حقیقت که کرکس است

مهدی بیا که خوانده تو را دشمنی به خواب

در غیبت تو شیعه چه تنها و بی کس است

*

امروز روز غربت ما بچه شیعه هاست

روز دروغ بستن بر عاشق خداست

دیروز گنبدی ز عداوت فرو شکست

امروز نوبت گل مدفون به سامراست

*

هر جا که نور نیست سیاهیّ و ظلمت است

هادی(ع) هدف ز غفلت افراد امّت است

توهین او مسلّم و پیداست در دمی

کز او به جا تولد و روز شهادت است

*

دشمن نشست و دید به لب ها رضا رضاست

یا هر چه هست،حرف دو فرزند مرتضی است

پنداشت ده امام گذشته است و رفته است

از یاد آن که در دو جهان هادی الهدی است

*

هادی! همان که گفت که زندانیت کنند

امروز کف زدند که قربانیت کنند

با لکه ای ز رنگ  نجاست نمی شود

آلوده ،بحر روشن طوفانیت کنند

 

         به کوری دو چشم آن حقیری        که از فرط حقارت بد دهان است

    به هـر دیـوار این دنیا نوشتیم        "نـقـی" زیباترین نام جهان است

 


+ نوشته شـــده در دوشنبه 91 خرداد 8ساعــت ساعت 2:20 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
درد دل امام سجاد با پدرش

"درد دل امام سجاد"

امام سجاد

باسم رب الحسین علیه السلام

 

 

 

پیش چشمم تو را سر بریدند
دست‌هایم ولی بی‌رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری
«قل اعوذ برب الفلق» بود

 

گفتی: آیا کسی یار من نیست؟
قفل بر دست و دندان من بود
لحظه‌ای تب امانم نمی‌داد
بی‌ تو آن خیمه زندان من بود

کاش می‌شد که من هم بیایم
در سپاهت علمدار باشم
کاش تقدیرم از من نمی‌خواست
تا که در خیمه بیمار باشم

ماندم و در غروبی نفسگیر
روی آن نیزه دیدم سرت را
ماندم و از زمین جمع کردم
پاره‌های تن اکبرت را

ماندم و تا ابد داد از کف
طاقت و تاب بعد از ابالفضل
ماندم و ماند کابوس یک عمر
خوردن آب بعد از ابوالفضل

ماندم و بغض سنگین زینب
تا ابد حلقه زد بر گلویم
ماندم و دیدم افتاده در خاک
قاسم آن یادگار عمویم

گفتم ای کاش کابوس باشد
گفتم این صحنه شاید خیالی است
یادم از طفل شش ماهه آمد
یادم آمد که گهواره خالی است

 

 


+ نوشته شـــده در دوشنبه 90 آذر 28ساعــت ساعت 8:11 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
شعر ائمه معصومین

سهراب اسدی تویسرکانی

بارالها به مقام و شرف و جاه محمد( صلی الله علیه وآله) به همان رهبر امجد، ‌که بود زنده و سرمد، که بود میر مصدد، که نبوده است به ذات تو به یک لحظه مردد، به همان شیر دلاور، به همان میر فلک فر، به همان یار مظفر، به همان فاتحخیبر،‌به علی ساقی کوثر، به همان مهر منور، به همان همسر شایسته وبایسته‌ی زهرای مطهر، به همان مادر غمدیده وغم پرور و دل سوخته‌ی دشت بلا، ازستم وجور و جفا، فاطمه‌ی بنت هدی،‌دایره‌ی لطف و صفا، مظهر گویای وفا، سرور و سالار زنان،‌اسوه‌ی تقوای زمان، میوه‌ی بستان جنان و به همان معدن عصمت ، به همان زینت آغوش پیمبر، تو ببخشا ز همه منفعلین جرم و خطا را الهی یارب آمین.

***

بارالها به حسن زاده‌ی زهرای مطهر، به همان سبط پیمبر( صلی الله علیه وآله) به  همان وارث حیدر(صلی الله علیه وآله) به حسین ابن علی( صلی الله علیه وآله) اختر پر نور ولایت، صدف گوهر دریای شهامت، شجر و میوه‌ی بستان امامت، به همان نخل برومند سخاوت، که به پا کرده به میدان بلاشور قیامت که گشوده است به روی همگان راه سعادت، ره آزادگی ازبند واسارت، ره مردانگی وراه شجاعت،‌که شد آخر به بلا سخت گرفتار و دچار آن مه خوبان و به پا داشت به هر سو علم ورأیت بیداری و هشیاری امت، ز وفا فدا جان و سر خویش در این راه و همه یاور و یاران خود از دست بداد آن شه خوبان و به پاداشت به هر گوشه ره ورسم خدا را.الهی یارب آمین.

***

بارالها به تن خسته و درمانده‌ی بیمار بلا، در سفر کرببلا، از ستم و جور جفایی که بر او گشت روا، از طرف قوم جفا کار و خطاکار و همان قوم ریاکار و زیان‌کار به دین شرف احمد (ص) مختار، همان زینت دلها که بود سید سجاد و نبودش به جهان لحظه‌ای آزاد ز طعن و سخن فرقه‌ی اضداد و به باقر پسر وی که چو دریای گهربار فضیلت، به خروش آمد و مانند سروش آمد و بر جعفر صادق (ع) به همان شمس مشارق، به همان خصم منافق، به همان راز حقایق، پس از آن موسی‌جعفر، به همان صبر مکرر، به همان نور منوّر، که به زندان بلا بود گرفتار، نصیب همه کن صلح و صفا را. الهی یارب‌آمین.

***

بارالها به رضا رهبر دلجو، که جهان گشت از او روضه مینو، و همان ضامن آهو، که به راه تو بسی کرده تکاپو و گرفتار شد آخر به زیان‌کاری مأمون ستم خو و پس از آن به تقی مظهر تقوی و شرف، راهی آن راه هدف، کز پی ارشاد چو امداد به یک لحظه نایستاد و سپس بر نقی اولاد تقی، عزّت و جاه و شرف شرع نبی(ص) و پس از آن عسگری (ع) آن آیت چون دُر و گهر فخر پر از ارج بشر، و آن پدر مهدی موعود که با اذن تو بخشیده به عالم سند مهر و وفا را. الهی یارب آمین.

***

بارالها قسمت می‌دهم اکنون، به همان مهدی موعود جهان، غائب موجود و همان قائم بالحق و همان داور مطلق که رسان زود ظهورش به جهان و تو بیامرز گناهان و بیامرز زما هم پدر و مادر و استاد و معلم تو موفق بکن آن رهبر حق را که به هر گوشه‌ی دنیا بزند دم ز حقیقت، نهراسد ز ستمکاری هر ظالم بدکار و جفاکار و خطاکار و ریاکار و بکن دور زما ملت اسلام همه رنج و بلا را. الهی یارب آمین.

***


+ نوشته شـــده در دوشنبه 90 آبان 30ساعــت ساعت 9:30 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
شعر حدیث کساء

حمد بی حد سزد آن واحد فرد صمدی را که ردای عظمت در برو از رافت و از رحمت بی مر ، زید قدرت خود خلعت به بر پیر و جوان کرده و تشریف شرف داده به انسان و کسای کرمش زیب بر دوش به سر عارف دانای زبان آورد خاموش شده صانع کلی به سر رشته ابر رشته ای از تار وفا ، پشته ای پود حیا ، دست عطایش زده پیوند و به هم تافته و بافته یک طفه عبا ، ساخته بر دوش بهین بنده اش انداخته تا قدر کمال و شرف و جاه و جلال و نسب و حرمت و اجلال و خداوندی و اقبال و را ظاهر پیدا کند و فاش کند شمه ای از سر خفا را .

گفت ام سلمه این سخن نغز پسندیده ی نیکو که یکی روز خدیوی که بدی حامی و حامد ، نبی امی شاهد ، قشم و نور مدثر ، زکی و نون و مبشر ، مدنی موطن و حاشر ، قرشی نجم و مذکر ، شرف و داعی یاسین ، شه دین ختم نبیین ، زمر و شمس و مزمل ، ملک و مالک عادل ، سبب خلقت عالم ، ولد امجد آدم ، و فی و کافی احمد ، مه و محمود و محمد ، به سوی مشکوی نیکوی چو مینوی سمن بوی برازنده ی پاینده ی فرخنده ی آن طاهره ی زاکیه ی راضیه ی سیده ی حره ی عذرای فلک مرتبه صدیقه ی خوش فطرت میمونه مه طلعت و انسیه ی با حرمت و مخدومه ی با رفعت و معصومه ی با عصمت و مستوره ی با عفت و منصوره ی با شوکت زهرای بتول آمد و فرمود به هر باب مرا خواب ، به چشمان شده مستولی و اولی است که سر برسر بستر پی راحت بنهم خواب بود طاعت و فرض است اطاعت برو و بهر من آور تو کسایی که چو او نیست عبایی همه تارش بود از مهر و وفا پود وی ی از حلم و حیا مثل ندارد ز صفا مریم ثانی ثمر باغ معانی قد چون سرو علم کرد وز جان دور الم کرد به فرمان بری او مایل و مقصود پدر حاصل از او گشت چو آورد کساء را.

آن شاهنشاه که چون خالق یکتا نبدش ثانی و بد برسه موالید و به ارکان جهان بانی و در پنج حس و شش جهت و هفت زمین داشت جهانبانی و افلاک و مقامات و حجابات چنان عرش ، به زیر قدمش فرش بدی زیر عبا خفت خرد گفت که بی سعی و پژوهش به خدا خواب و خورش نیست اگر داشت مکان ایزد منان ، به خفا نی به ملا گفتنی ای اهل صفا منزل و ماوای خدا زیر همین پاک عبا هست که هر شی ء شود مست بشوید ز خودی دست شود سر خوش و پابست غرض چون که شه تخت لعمرک که بودش فتح و تبارک چو یکی شقه ای از افسر تارک زیر حرف تجرد ، به صفا زیر عبا رفت و بخوابید و ز رویش ، فلک نور بتابید حسن ، سبط امین ، حجت دین ، نور مبین ، بر و تقی میر و زکی زاهد و عابد کتب مجد و محامد به سر مادر نیک اختر نیکو سیر با خبر با هنر با ثمر اطهر خود آمد و زو یافت بسی کام و بگفتا به مشام آیدم ای مام نکو رایحه ای باز بگو چیست و از کیست مگر جد نکویم گذر اینجا بنموده است و به قدر تو فزوده است بدو دخت نبی گفت ، دری سفت ، که یکتا گهر بحر نبوت ، شه اورنگ فتوت ، که بود هم قریشی هم مدنی زیر کسای یمنی خفته و از گرد الم حجره ی دل رفته شه سبز قبا شاد و فرحناک بر خواجه لولاک شد و گفت که ای جد گرامی به رخت باد سلامی چه شود اذن دهی زیر عبا آیم و آسایم و بینم ز جمال تو عیان نور خدا را.

یافت رخصت ز سراج حق و منهاج طریقت به دخول آن گل گلزار بتول آمد و پهلوی رسول عربی کرد مکان کش و سر و سالار جهان سرور و میر شهدا تشنه لب کرب و بلا سبط رسول دو سرا اسید و وافی و در بحر عطا کوه هنر آن که ورا نام جلی هست حسین بن علی پیش نکو ام سعید انجم خود آمده و دیده ی دل ز آئینه ی چهره او داد جلال پیشرو اهل ولا تشنه لب کرب و بلا گفت که از بوی گل سوری رخسار و ز طیب شکن طره ی دلدار که او هست مرا جد وفادار شده حجره معطر مگر آن سرور و سر خیل بشر در بر تو کرده گذر گفت بدو مادر فرخنده که آن اختر رخشنده ی برج شرف و جاه به خرگاه بر از ماه کمین بنده درگاه الهی شده طالع به صفا با حسن سبز قبا زیر عبا از پی راحت به غنودی چو حسین این سخنان را بشنودی ، به دو صد وجد و طرب ، در بر سلطان عرب ، فخر امم ، میر عجم ، آمده و به سرود که ای جد فلک جاه مرا راه دهی تا به عبا داخل و یابم شرف کامل از این رتبه شوم قابل وز الطاف تو گویم به محافل ز نبی یافت چو رخصت به فرحناکی فرصت به عبا داخل و بر قرب نبی واصل و بگشود لب و کرد ادا شکر خدا را .

چون شه جن و بشر با دو پسر ، حضرت شبیر و شبر ، زیر عبا کرد مقر ، حیدر صفدر ، ولی خالق اکبر ، وصی و صهر پیمبر ، شه دین خواجه قنبر ، به درون آمدی از در ، بر آن زهره از هر ، شد و فرمود که ایدر ، ز چه این حجره معطر ، شده ای ماه منور ، مگر آن شافع محشر ، نبی ایزد داور ، که بود از همه برتر ، سوی این بزم محقر ، شده از رحمت بی مر ، که چنین یافته زیور ، به علی ، زهره ی اطهر ، سخنان گفت سراسر ، که مرا باب فلک فر ، قدمی هشته ابر سر ، پی قیلوله به بستر ، بنهاده است کنون سر ، حسینش چو دو اختر ، شده بر ایمن وایسر ، به عبا او رخ انور ، بنموده است مستر ، چو نیوشد ز همسر ، سخنان زوج مطهر ، بر آن میر مظفر ، شد و گردید ثناگر ، که به این بنده ی کمتر ز ره مهر تو بنگر ، من و هجر تو که آذر ، زده هر لحظه به پیکر غم آن جعد معنبر ، قد من ساخته چنبر ، شود ار لطف تو یاور ، کشم از وصل تو ساغر ، بده ای صاحب افسر ، ز وفا اذن به حیدر ، که چو آن دو گل احمر ، به شما مدغم و مضمر ، شود ای سید و سرور ، نبی آن میر هنرور ، بسرائید به حیدر ، مشو ای هادی و رهبر ، تو از این غصه مکدر ، به عبا تا که تو اندر ، نشوی جان برادر ، غم هجران تو دیگر ، ز دل من نشود در ، علی آن فاتح خیبر ، شدش این فیض مسیر ، به عبا داخل وو از نور جبین کرد منور ، همه ی ارض و سما را .

دخت احمد که چو او کوکب اسعد ، نبدش چرخ مشید ، چو نظر کرد که یاران محمد ، همه جمعند و خود او مانده مجرد ، ز وفا کرد علم قد ، بسرائید که این دولت سرمد ، دهدم عزت بی حد ، ببرد رشک به کاشانه ی من خلد مخلد ، بکشم بر رخ یاجوج الم سد ، چو روم در بر خاصان پسندیده ایزد ، که همه آمده بخرد پی مقصد ، به سوی مسند سلطان فلک قدر محمد ، شد و گفت ای پدر رافع امجد ، نه مرا حد بیان است که معروض بدارم که مرا اذن دهی زیر عبا آیم و آسایم و مسرور شوم صاحب خلق حسن و با چو منی لطف کنی هست تو را نیست روا ، من ز تو محروم و از این واقعه مغموم شوم خسرو جمشید خدم از ره احسان و کرم داد به او اذن مکان زیر عبا شکر خدا حمد و ثنا کرد . و ملائک به سماوات ، همه مات به آن مخزن آیات ، شده روی به درگاه خدا کرده و گفتند که در روی زمین پنج تن پاک فرحناک مکان زیر کسایی بنمودند مر اینها چه کسانند ؟ که از مصدر خلاق فلک گوشزد خیل ملک گشت این فاطمه هست و پدرش ، فاطمه و شوهر نیکو سیرش فاطمه و دو پسرش گنج مرا گرنبد این پنج گهر هیچ نمی بود مرا هیچ کس از حکمت و از قدرت و از همت و از جنت و از راحت و از رحمت و من بی نام و نشانی نه بدیدی و مرا هیچ نمی بود اگر خلق نکردم به جهان ذات همایون فر این پنج تن آل عبا را.

ملک سدره نشین ، حضرت جبریل امین ، رخصتی از خالق مختار گرفت و به زمین آمد و در حجره ی والای مزکای دل آرای مصفای نبی خواجه لولاک بزد بوسه ابر خاک به صد عجز و ادب گفت که ای شاه نکوکار ، به جبریل دهی بار ، که گردد به شما یار ، اگر می ندهی بار ، بر هیل ملک خار ، شوم رتبه و مقدار ، من از خادمی کوی تو می باشد و مپسند که زان روز مه مغضوب خدا بوده بتر خار نظر کردم و نومید ز درگاه تو برگردم و ز الطاف اجازت ده و دریاب مرا داد شهش رخصت و وارد به کسا شد به کف پای رسول عربی صورت خود سود و به مقصود رسید او و به خاصر گذراندی از آن ظلم و جفایی که بدان پنج تن پاک ز کفار ستم پیشه ی بی باک رسید آن چه بدی آه که اول دردندان نبی بشکستند به بازوی وصی اش رسن کینه ببستند و دل فاطمه خستند و حسن را ز جفا زهر ستم داده حسین را به صف کرببلا خوانده عزیزان و محبان و را کشته سرش را ز قفا شمر بریده به خیامش زده آتش حرمش را به اسیری به سوی شام بلا برده زبان را نبود قوت تقیر که تا شرح دهد آن همه بیداد و حفا را.

بار الاها به حق آل عبا کن ز ره جود و سخا ، درد همه خلق دوا ، حاجت ما را تو دوا ، قرض خلایق تو ادا ، رحم به خیل فقرا ، بر ضعفا صبر عطا ، آن که روا نیست نوا ده تو نوایی ز وفا دور کن از ما تو بلا کن نظر لطف به ما مقصد چاووش بود اینکه دگر بار رود او به سوی کرببلا طوف کند مرقد پاک شهدا ، حاجت او ساز روا ، ای صمد قادر مختار به حضار هر آن چیز که خواهند عطا ساز و میفکن ز نظر از ره لطف و کرمت جمله ما را.


+ نوشته شـــده در دوشنبه 90 آبان 30ساعــت ساعت 8:13 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
شعر شهادت امام حسین(ع)

کیست این پای کشیده ز همه هست و گرفته سر و جان را به سر دست و به جانان شده پا بست و ز صهبای وصال آمده سر مست و گذشته ز تن و جان و سر و افسر دخت و پسر و همسر و هفتاد و دو یار و نفسش سوخته از سوز عطش حنجره‌اش خشک و دلش آتش و چشمش شده دریا نگه دوخته بر نیزه و شمشیر سراپا شده از چار طرف پیکر پاکش سپر تیر و پیامش همه تهلیل و کلامش همه تکبیر به مرآت جمالش شده تفسیر کتاب الله اکبر به گمانم که خداوند بود پیش‌رو و پشت سرش خیل رسولان مکرم، سپهش یوسف و یعقوب و مسیحا و کلیم است و ذبیح است و خلیل‌الله و آدم به سرش سایه پیغمبر اسلام و یمینش ملک آب و یسارش ملک خاک و مطیعش ملک نار و مریدش ملک باد وزنند از جگر سوخته فریاد که: ای بر تو سلام از طرف خلق و خدا باد بده اذن که یک لحظه بگیریم و ببندیم، بکوبیم و بسوزیم سر و جان و تن این قوم دغا را.

پاسخ از آن دو لب خشک و از آن حنجره سوخته آمد که: الا ای همه عالم هستی ملک و جن و بشر ای همه پیغامبران بر سر تسلیم بمانید به ذات احد خالق دادار به پیغمبر مختار به پیشانی خونین علی حیدر کرار به قرآن و به قدر و شرف عترت اطهار به خون دل انصار به ایمان علی‌اکبر و لبخند علی‌اصغر و چشم و سر و دست و جگر تشنه عباس علمدار، مبادا که کسی پرده شود بین من و یار که از صبح ازل بوده چنین عهد من و حضرت دادار که سازم سر و جان را سپر تیغ شرر بار و به هر عضو تنم زخم روی زخم رسد از لبه تیغ و سر نیزه این قوم ستمکار و تنم چون ورق پاره قرآن ز سم اسب شود پاره دگر بار و سرم بر سر نی راه سپارد سوی دلدار برد خصم ستمگر سر و سامان مرا بر سر بازار، در آن حال کنم بر سر نی شکر خدا را.

پس از آن گفت و شنود آن شه ابرار ندا داد در آن عرصه پیکار به آن لشکر خونخوار که از قوم ستمکار منم حجت دادار منم آنکه به هر عضو و تنم بوسه زده احمد مختار، اگر اهل نمازید بدانید که ما روح نمازیم، اگر اهل دعایید بدانید که ما جان دعاییم، اگر عبد خدایید بدانید که ما وجه خداییم، خدا را به چه تقصیر ستادید و کشیدید به قتلم ز ره کینه و تزویر همه نیزه و شمشیر نمودید رخم را هدف سنگ و دلم را هدف تیر چه رو داده که با ختم رسل یکسره پیوند گسستید و چنین عهد شکستید همین آب که بر وحش و طیور و به همه خلق مباح است به روی پسر فاطمه بستید در این ماه که ممنوع‌قتال است چه رو داده که خون من مظلوم حلال است چرا خیل جوانان مرا یکسره کشتید و به شش ماهه من رحم نکردید زدید از ره بیداد به حلقوم علی‌اصغر من تیغ جفا را.

صدافسوس که در پاسخ ریحانه پیغمبر اسلام زبان را ز ره کینه گشودند به دشنام که ناگاه همان مظهر خشم ازلی وارث شمشیر علی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و کرد سر و جان سپر و ریخت به هم بحر و بر و کرد چنان حمله بر آن قوم که در خاطره‌ها گشت عیان خندق و بدر و احد و احزاب، که دیده‌ست که یک فرد لب تشنه که هفتاد و دو داغش به جگر مانده کند حمله به یک لشکر و لشکر بگریزند به صحرا و در و دره و کوه و کمر از تندر خشمش ملک‌الموت گرفته به کف انگشت تحیر که حسین است و یا کرده خدا حمله بر این قوم ستمکار، زهی تیغ و زهی دست و زهی عزم و زهی غیرت و ایثار که یک فوج سیه در کف یک فرد شده سخت گرفتار، بیایید و ببینید حسین است که می‌رزمند و می‌تازد و از خشم جهانگیر و شرار دم شمشیر و ز فریاد خروشنده تکبیر به هم ریخته اوضاع زمین را و سما را.

اگر پیرو میثاق خداوند نمی‌بود به یک حمله آن حجت دادار نمی‌ماند به جا یک تن از آن لشکر خونخوار به تسلیم خدا ماند ز پیکار که آن قوم ستمکار به او حمله نمودند به شمشیر شرر بار، یکی زد به جبین سنگ و یکی بر جگرش نیزه یکی بر دهنش تیر و یکی فرق ورا کرد جدا از دم شمشیر، فلک آتش توفنده شد و سخت برافروخت، ملک بال و پرش سوخت، قدر ریخت به سر خاک و گریبان قضا چون جگر خواجه لولاک شد از پنجه غم چاک و رسولان همه فریاد کشیدند و به تن جامه دریدند و به دندان جگر از خشم گزیدند ندا از طرف خالق دادار شنیدند که ای عالم ایجاد همه هست خدا نقش زمین شد، سر پیغمبر و زهرا و علی باد سلامت که شد از عرصه زین نقش زمین شمس امامت به خدا وجه خدا در یم خون کرد اقامت همه صحراست پر از گرگ و زنند از همه سو بر بدنش جنگ یکی نیزه فرو کرده به قلب و دگری دامن خود کرده پر از سنگ سنان رفته فرو در گلو و راه نفس بسته بر او تنگ الا خیل ملایک نگذارید که زهرا برود جانب گودال و ببیند که حسینش زده چون بسمل بی‌بال پر و بال به پرواز درآمده ز لب‌های به خون شسته خود روح دعا را.

هوا تیره و تار است، زمین قله نار است، فلک صاعقه‌بار است و شده چشمه خورشید پر از دود و در آن وادی خون گم شده یک مرکب بی‌صاحب و فریاد زند زینب و بالای بلندی نگهش جانب میدان و در آن سور و در آن حال به تعجیل رود شمر ستمگر سوی گودال زده دامن خود بر کمر و در کف او خنجر و رودرروی او بر سر و بر سینه‌زنان فاطمه اطهر و جبریل امین و حسن و حیدر کرار، بیایید و بسوزید و بنالید و ببینید که با چکمه زند شمر ستمگر ز ره کینه بر آن سینه که انداخته گل از اثر بوسه پیغمبر اسلام، الا خیل ملک فوج رسل خویش به مقتل برسانید، که خنجر ز کف شمر ستمگر بستانید خدایا چه شده دم‌به‌دم از جانب گودال رسد ناله «ای وای حسین وای حسینا» به خدا خون زده فواره از آن حنجر صدپاره و قاتل به سر دست گرفته‌ست سری را که شبیه است به پیغمبر و خونش چکد از حنجر رویش به روی مادر و چشمش به سوی خواهر گردیده عیان واقعه محشر و دیدند سر نیزه همه شمس ضحی را


+ نوشته شـــده در دوشنبه 90 آبان 30ساعــت ساعت 7:57 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر بدهید
شعری در مدح حضرت زهرا(س)

 

مذهبی  ولادت حضرت زهرا روز مادر مدح فاطمه مداحی فاطمیه شور روضه کریمی مقتل طاهری  خلج چیذر رایت العباس مقدم مداح شعر آیینی شهادت حضرت زهرا بریز آب روان  اسما دانلود عشق یعنی

 

صحنه‏ی محشر کبراست خلایق همه در محکمه‏ی عدل خداوند حکیم و همه در وحشت و اندوه عظیمند، هراسان همه از خشم جحیمند، گریزد پسر از مادر و مادر ز پسر، خلق همه منتظر اجر و ثوابند و عقابند و حسابند و کتابند و عتابند و خطابند، نه راهی که گریزند ز تعقیب گناهی، نه امیدی نه پناهی، همه در محکمه‏ی عدل الهی همه جا رفته فرو یکسره در کام سیاهی، امم و خیل نبیّین، همه در جوش و خروشند و ستادند و به گوشند که شاید شنوند از طرف ذات خدا، حکم خدا را

اُممِ گشته پناهنده به نوح و به خلیل‌الله و موسی و مسیح و به سلیمان و به داوود نبیّین همه گویند که ماراست نگه جانبِ پیغمبر اسلام، محمد که بوَد احمد و محمود، به جز او و وصیش علی آن حجت معبود، کسی مظهر لطف و کرم خالق دادار نباشد، همه با چشم گهربار، گریزند سوی احمد مختار، که ای رحمت تو سایه فکنده به سر خلق گنه‌کار، مگر لطف تو گردد همه را یار، نگاهی که رهانی تو از این دایره‏ی وحشتِ عظما دل ما را.

در آن حال محمد سخن آغاز کند، دست دعا باز کند، با احد لم یزلی راز دل ابراز کند، از جگر آواز کند، بار خدا فاطمه‌ام کو همه دارند به من دیده و من دیده گشودم به سوی عصمت داور که ثنایش شده از جانب تو سوره‏ی کوثر که تو خواندیش ز لطف و کرمت حضرت صدیقه اطهر، همه امید رسول است، بتول است، بتول است، و بوَد پاک و مطهر نفس خلق به سینه شده حبس و همه مبهوت و پریشان، همه با دیده‏ی گریان که ندا می‌رسد از خالق منان همگی چشم بپوشید ز وحشت، نخروشید که آید به سوی عرص? محشر، ثمرِ نخلِ دل پاک پیمبر، همه هستِ علی آن هستیِ داور، همه بینید جلال و شرف و عزت ناموس خدا را

قیامت بوَد آن‌لحظه که زهرا به سوی حشر بیاید، به روی خلق ز لطف و کرمش دیده گشاید، نه دل احمد و حیدر که دل از دوست و دشمن برباید، به لبش خند? عفو و به سرش تاج شفاعت، به کفش برگه آزادی و دندان رسول‌الله و پیشانی بشکافته‏ی حیدر و خون جگرِ نورِ دو عینش، حسن و جام? خونین حسین ابن علی دست ابوالفضل علمدار، دو مظلوم دگر محسن ششماهه و قنداقه خونین علیْ‌اصغر و جبریل امین پیش روی ناقه و پشت سر او حضرت میکال دو سوی دگرِ او ملک‌الموت، سرافیل به تعظیم و به تجلیل و به تکبیر و به تسبیح و به تهلیل، فزون از عددِ اهل قیامت، ملَک آیند و ستایند همه حضرت امّ النّجبا را

پس آنگاه ندا می‌رسد از ذات خداوند که محبوبه من، فاطمه امروز بخواه آنچه که خواهی، ز چنین طرفه ندا فاطمه را اشک، روان گردد و گوید که الهی اگر امروز مرا اشک روان است به صورت، تو گواهی که فقط عاشق دیدار حسینم، که رسد باز ندا از طرف ذات خداوند که یا فاطمه ای دخت پیمبر، بگشا دید? خود را به سوی عرص? محشر نگه فاطمه افتد به یکی پیکرِ بی‌سر که بود پاره‌تر از لال? پرپر همه اعضاش جدا گشته ز شمشیر و ز خنجر، زده خون یکسره فواره ز رگ‌های گلویش، جگر فاطمه خون گردد و آهی کشد از سینه که محشر بخروشد به ستوه آورد از نال? خود ارض و سما را.

اهل محشر همه با فاطمه فریاد برآرند، چنان اشک ببارند که در حشر شود باز بپا محشر دیگر، ز خدا باز ندا می‌رسد ای فاطمه بار دگر از ذات خداوند تعالی بطلب حاجت خود را و بخواه آنچه که خواهی، نگه فاطمه بر حنجر صد چاک حسین است و دو دستش به دعا، گرید و گوید به خدای ازلی: بار خدا حاجت من نیست به جز آن که ببخشی ز کرم خیلِ محبّان من و شوهر مظلوم مرا، باز ندا می‌رسد از حضرت معبود که ای نور دل احمد و محمود، به عزّت و جلالم به تو آنقدر ببخشم که تو راضی شوی از من، به خدا می‌سزد آن روز خدا خلقت خود را به همان سیلیِ سختی که به یاس رخ زهرا اثرش ماند، ببخشد که همان لطمه شرر زد جگر اهل ولا را.

بگشا دیده و الطاف و عنایات و کرم بین که همان عصمت داور که همان روح دو پهلوی پیمبر، که همان آین? احمد و حیدر، چو نهد پای به محشر، همه بینند چو مرغی که کند دانه ز خاشاک جدا، جمع کند جمله محبان خودش را و منادی خداوند ندا می‌دهد: ای اهل قیامت! همگی پیش به پشت سر زهرا همه پویند به گلزار جنان همره صدیقه اطهر، به جز آنان که شکستند میان در و دیوار، زکین پهلوی او را، نه فقط پهلوی او، سین? او، بازوی او را و گروهی که ستادند و نکردند در آن عرص? غم یاری او را و گروهی که گشودند به آتش در کاشان? او را و گروهی که شکستند درون صدف سینه در آن واقعه دردان? او را و هم آنان که شکستند نمکدان و گرفتند ندیده نمکش را و هم آنان که گرفتند پس از رحلت پیغمبر اکرم فدکش را و هم آنان که پس از فاطمه کشتند حسین و حسنش را و هر آن کس که به اولاد علی ظلم کند تا صف محشر، و هم آنان که گرفتند به جز راه ولایت، ره عصیان و خطا


+ نوشته شـــده در دوشنبه 90 آبان 30ساعــت ساعت 7:55 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر بدهید