سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
یه خاطره جالب

بسم الله الرحمن الرحیم:

جاتون خالی امروز با یکی از دوستام رفته بودیم بهشت رضا البته میخواستیم بریم پیش جانبازها برا همین هم یه جعبه شیرینی گرفتیم ولی وقتی رفتیم گفتند که وقت ملاقات دوشنبه و چهارشنبه بعد از ظهره خلاصه هر کاری کردیم توفیق زیارتشون نصیبمون نشد برا همین هم گفتیم خب اینجا نشد میریم بهشت رضا.

خلاصه رفتیم جالب بود داشتم شیرینی پخش میکردم که رسیدم سر قبر شهیدی که یه پیرمردی هم نشسته بود بالا سرش رفتم تعارف کردم بعد نشستم پیشش گفتم پسرتونه؟؟؟

زد زیر گریه گفت: آره پسرمه

گفتم چند سالش بود؟

گفت بیست و پنج سالش بود زن هم داشت با دوتا بچه و وصیت هم کرده بود که منو پیش رفقام تو مشهد دفن کنین.

پیرمرد بنده خدا خیلی دلش گرفته بود میگفت: پسرم خیلی غریبه

گفتم :چرا؟؟

گفت: آخه سر هر قبری میرم لااقل یه عکس ازش کشیدن ولی برا پسر من حتی یه عکس هم نذاشتن.

میخواستم بگم خاطره ای،چیزی هم دارین؟ ولی دیدم یه شیرینی تعارف کردم داره کوفتش میشه گفتم ولش کن بلند شدم رفتم.

وقتی ازش دور شدم دیدم هنوز هم داره گریه میکنه آخه خودش هم مشهدی نبود (فکر میکنم چند وقتیه نیومده بود پیش پسرش).

سلامتی هر چی پدر شهیده صلوات(قربون همشون برم) 


+ نوشته شـــده در شنبه 90 اسفند 27ساعــت ساعت 8:56 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
دیوانگان امام

                           بسم الله الرحمن الرحیم:

نمیدونم چی شده که این ایام همش دوست دارم درمورد شهدا صحبت کنم شهدایی که نقش آفرین بودند و همیشه چه در جبهه و چه در غیر آن مشغول نبرد بودند و همه ی آنها ارتباط خاصی با ائمه داشتند و قطعا خود را قبل از رفتن به خط مقدم،در پشت خط  آماده و تربیت میکردند برای همین بود که وقتی میگفتند نیاز به چند بسیجی یکبار مصرف(منظور از بسیجی یک بار مصرف بسیجی های با جراتی بودند که برای ازاد سازی راه خود را روی مینها میانداختند تا رفقای انها بتوانند از ان منطقه عبور کنند)همه خود را آماده کرده بودند و این نشان از این است که آنها خود را در پشت جبهه برای همین کارها تربیت میکردند و همچنین بیانگر این است که آنها بار خود را کامل کرده و آماده بودند.

شهدایی که بعثی ها برای سرشان جایزه گذاشته بودند جالبه بدونید که زمانی که شهید کاوه رفته بود کردستان میگفتن خیلیا بودند که جایزه سرشون هزار تومان بود و اگه طرف خیلی آدم حسابی بود سه هزار تومان میذاشتند ولی وقتی شهید کاوه اومد در عرض یک ماه جایزه سرش به بیست میلیون رسید(منبع کتاب ساکنان ملک اعظم منزل کاوه نوشته سعید عاکف).

شهدایی مثل علی عاصمی که یک هفته بعد از شروع جنگ رفت جبهه و همیشه خودش رو سرزنش میکرد که چرا یک هفته دیر اومدی و میگفت ما تو هر عملیاتی که کم میاوردیم به خاطر ضعف ایمانمان بوده،کسی که تا ده شبانه روز خواب درست و حسابی نداشته و وقتی هم که میاد مرخصی و یه شب تو خونه میخوابه خودش رو سرزنش میکنه که چرا یه شب تو راحت خوابیدی ولی هم رزمات نتونستن مثل تو بخوابن،شهیدی که یکی از شرائط ازدواجش این بود که تا زمانی که جنگ تموم نشه من تو جبهه ام و وقتی اطرافیان میگفتن تا کی میخوای بری جبهه؟ ول کن دیگه تو یه داداش شهید دادی(برادرش اسمش عباس بود و وقتی خبر شهادتش رو دادند دستش رو به کمرش گذاشت و فقط گفت خدا رحمتش کنه) ولی اون جواب میداد که تا جنگ هست من هم تو جبهه ام ،میگفتن خب کی جنگ تموم میشه ؟میگفت هر وقت شما بیاین جبهه و میدیدی که خیلی ها که اونو میخواستن مکنصرف کنن ،خودشون راهی جبهه میشدن ، شهیدی که وقتی میگفتن چرا استراحت نمیکنی؟ میدونین تو جوابشون چی میگفت؟میگفت:که استراحت باشه برای وقتی که رفتیم تو قبر رفتیم اونجا اینقدر بخوابیم تا اینکه حالمون از استراحت به هم بخوره الان وقت کاره(منبع:کتاب نگین تخریب نوشته مجید جعفر آبادی)

خستتون نکنم ولی واقعا اگه ما این شهدا رو نداشتیم و مملکتمون میافتد دست یه مشت مزدور الان وضعیت ما چی بود اونوقته که میتونیم در مورد ارزش شهید صحبت کنیم.

این یه عکسه از شهید علی عاصمی و فرزندش رسول که دوست داشت رسول هم مثل خودش یه تخریبچی بشه برای همین هم گاهی مین ها رو میاورد خونه و با زبون کودکانه بهش توضیح میداد:

شهید علی عاصمی و فرزندش رسول

اینم یه عکس تکی از این شهید:

شهید علی عاصمی


+ نوشته شـــده در پنج شنبه 90 اسفند 25ساعــت ساعت 2:8 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
هشت سین بی بابا!!!

دلم گرفته از این زمانه و از این مردم خفته میبینم که هفت سین سفره هایشان را کامل کرده و به فکر لباسهای نو برای عید هستند در حالی که ائمه به ما گفته اند که روز عید روزی است که از شما گناهی سر نزد ولی گویا ما عیدمان با ائمه فرق میکند باید خاک عالم به سر کنیم که چرا امام زمانم در پس پرده ی جدایی سایه افکنده و نیم نگاهی هم نمیکند اگر آدم بودیم که....

یکی نیست به آنها بگوید که سفره ی هفت سین را اگر هشتا هم بکنید سفره بی بابا صفا ندارد البته حق هم دارند از بس از بابایشان جدا بوده اند برایشان طبیعی شده و میگویند ما سفره را پهن میکنیم اگر خواست بیاید و کاش در روز عید کمی هم یاد امام زمانمان باشیم و سعی کنیم عید نوروز به امام هم خوش بگذرد حداقل بهانه ای برای گریه مولایمان نباشیم .

باز هم گویم و از گفته ی خود دلشادم که پدر جان بیا و به کناری بزن این پرده و خوش گو که گفتارت همه حسن است و صفا ،میدانم که زبس گریه نمودی رمقی در دل تو نیست که گاهی بکنی یاد ز  ما و بچکد اشک ز گونه که خدایا نکند بنده ی ما بسته به موی همه ی نفس و دگر بار شود بی کس و بی یاور و من اشک بریزم ز برایش که نجاتش دهی از آتش دوزخ،من که مولا شده ام پس سبب خوب برایش شوم از بهر گذشتش گرچه  او عبد به دنیا بوَِد و ما به کنارش.

عجل لولیک الفرج بحق الزهرا (س)

هشت سین بی بابا


+ نوشته شـــده در سه شنبه 90 اسفند 23ساعــت ساعت 9:9 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
کدام خانه تکانی دل یا

                                     

بسم الله الرحمن الرحیم

در این ایام که خیلی ها در فکر خانه تکانی هستند و به فکر عیدی جمع کردن و اصلا برنامه کلانی برای جمع کردن عیدی دارن  یکی نیست بهشون بگه که واجب تر از خونه هامون خانه تکونی دلمونه و بیشتر اونایی تو این ایام حال میکنن که میخوان برن راهیان نور چون میخوان برن جایی که به ظاهر غیر از خاک هیچی نیست و اگه بعد از برگشت از سفر بگن سوغاتی چی آوردی اگه بتونه جوابی داشته باشه معلومه که سفرش به درد بخور بوده و الا  اگه میموند و میرفت تفریح براش بهتر بود کسی که میره اونجا و غیر از خاک هیچی نمیبینه ،نرفتنش بهتره ولی شاید برای شما هم سوال بشه که خب چیکار کنیم که اینطوری نباشیم باید بگم که بهترین کار مطالعه زندگی نامه شهدا یا وصیت نامه شهداست مخصوصا تالیفات آقای سعید عاکف که قلم خیلی زیبایی دارن و مخصوصا کتاب "خاکهای نرم کوشک" که رهبری هم توصیه میکنند که این کتاب رو بخونین.

البته اینها زمانی فایده داره که ما با زندگی شهدا انس بگیریم و برای خودمون الگو بگیریم و رفتنمان امتثال امری باشد برای آن قولی که میفرماید :"سیروا فی الارض فینظروا کیف کان عاقبة الّذین من قبلهم و لدار الآخرة خیر للّذین اتّقوا افلا تعقلون؟".

اگر بدانیم شهدا چه ارتباط تنگاتنگی با ائمه داشتند باورمان نمیشود که اینها هم مثل ما خاکی بودند وقتی میخوانیم شهید برونسی در بیداری با حضرت زهرا(س) ارتباط برقرار کرده و یک عملیات را به پایان میرسانند و یا میخوانیم که  یک گردان در همان جبهه قبرهایی برای خود کنده بودن و شب در آن عبادت میکردند باید بگویم که فقط میخوانیم اما درکش خدا میداند تکلیف کیست....

بدی کردیم خوبی یادمان رفت / ز دلها لایروبی یادمان رفت

به ویلای شمالی خو گرفتیم   /  شهیدان جنوبی یادمان رفت

                              شهدا بیدارمان کنید

شهدا بیدارمان کنید

               

             در پایان همه میگیم شهداء شرمنده ایم



+ نوشته شـــده در دوشنبه 90 اسفند 22ساعــت ساعت 10:8 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
مشهد یا جنوب؟!

 

                            بسم الله الرحمن الرحیم

 

تو این ایام شاید خیلی ها بخوان برن اردوی جنوب برای دیدن مناطق عملیاتی:

چند روز پیش یکی از راویان که استاد بنده هم بودند صحبتی داشتند در مورد همین مطلب که چرا باید بریم

یه جایی که غیر از خاک چیز دیگه ای نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودشون هم جواب دادن و جوابشون این بود که انگیزه ها برای رفتن متفاوته:

 

1-گروهی هستند که میخوان برای تفریح برن و با خودشون میگن این همه دارن این کاروانهای راهیان نور رو

تو تلویزیون پخش میکنن ما هم بریم ببینیم چه شکلیه!

 

2-یه گروه دیگه گروهی هستند که میگن میریم راهیان هم فال باشه و هم تماشا ، هم تفریح میکنیم و 

هم میریم تو فاز معنویت و اینها در واقع کسانی هستند که میان راهیان تا بتونن گناهان خودشون رو پاک کنن.

 

3-گروهی هستند که قبل از اینکه بخوان برن میشینن فکر میکنن که چرا باید برن و وقتی رفتن اونجا علاوه

بر اینکه استفاده کامل رو میبرن از شهدا برای ادامه راه هم کمک میگیرن و از اونا میخوان که برای ادامه راه

اونا رو کمک کنه.

 

اما واقعا چرا باید با وجود بودن جاهایی مثل قم و مشهد بریم جنوب و اون مناطق رو از نزدیک ببینیم؟؟؟؟؟؟


برای اینه که ما یقین داریم اینا مثل ماها بودن و حتی در شرایطی که بدتر از ما بود و کاواره های اون زمان

فعالتر از همه جا بود و اگه میبینین الان حجابشون طوریه که مثلا روسریشون درست نیست ، اون موقع اصلا

روسری نداشتن.

پس مطمئنیم که اینها با ما هیچ فرقی نداشتن و وقتی میریم اونجا درک میکنیم که ما هم میتونیم مثل اونا 


باشیم و این احساس را نسبت به ائمه و کسانی مثل بانو حضرت معصومه(س) نداریم زیرا اصلا خودمان را

هیچوقت با آنها مقایسه.

با کنکاش تو زندگی شهدا میفهمیم که اونا دو حکم بیشتر نداشتن:

1-واجب:هر چی که خدا دوست داره

2-حرام :هر چی که خدا ازش بدش میاد


و در واقع مستحبات را بر خود واجب و مکروهات را بر خود حرام میکردن و میتوان فهمید که ما هم میتوانیم

معصوم از گناه باشیم(البته نه معصوم از اشتباه).

 آنها رضایت همه را به رضایت خالق ترجیح دادن و به ما هم یاد دادن که از حرام دوری کنیم به خاطر رضای

خالق و امام زمانمان ،مثلا اگر نا محرمی را میبینیم سرمون رو پایین بندازیم و خودمون رو پیش خدا و امام

زمان لوس کنیم و قصد رضایت امام زمانمان را بکنیم(میدونین که چاپلوسی قبیحه نسبت به هر کس الا

استاد که چاپلوسی کردن پیشش مشکلی نداره دیگه استاد کجا و امام زمان کجا پس چاپلوسی برای امام

زمان قطعا مشکلی نداره)

راستی یه نکته رفتین از شهدا حتما شفاعت بخواین یادتون نره که ضرر کردین!

                               از همه التماس دعا دارم

 

شهدا شرمنده ایم


+ نوشته شـــده در دوشنبه 90 اسفند 22ساعــت ساعت 4:34 عصر تــوسط عیسی معلم | نظر
اشعاری چند در رابطه با اربعین

 

سفر کردم به دنبال سر تو

سپر بودم برای دختر تو

چهل منزل کتک خوردم برادر

به جرم این که بودم خواهر تو

 

حسینم واحسین گفت و شنودم

زیارت نامه ام جسم کبودم

چه در زندان، چه در ویرانة شام

دعا می خواندم و یاد تو بودم

 

برای هر بلا آماده بودم

چو کوهی روی پا استاده بودم

اگر قرآن نمی خواندی برایم

کنار نیزه ات جان داده بودم


آه که من چه پشیمان از این اربعین و از این دردهای زینبم(از همه ی برادرها و خواهرها میخوام تا برای

حفظ اسلام کمک کنن خواهرها با حجابشون و برادرها با خدماتی که به مساجد و هیات ها میکنن)

اربعین

 

گر چه اشک گرمی ارمغان آورده ام مادر

نسیم سردم و بوی خزان آورده ام مادر

نیاید کس به استقبال من زیرا که می سوزد

ز هرُم شعله ای کز سوز جان آورده ام مادر

به این بی دست و پایی بی پر و بالی نمی دانم

چه باعث شد که رو در آشیان آورده ام مادر

اگر من زنده برگشتم ز صحرای شهادت ها

ز صدها مرگ تدریجی نشان آورده ام مادر

رهانیدم ز طوفان ستم ها کاروانی را

که اینک بی برادر کاروان آورده ام مادر

حسینت را نیاوردم من و از داغ جانسوزش

دل خونین و چشم خون فشان آورده ام مادر

به جا از یوسفت ماندست یک پیراهن خونین

که با خون دل آن را ارمغان آورده ام مادر

کمک کن زینبت را تا کنار قبر پیغمبر

که مانند تو جسمی ناتوان آورده ام مادر

(امان از دل زینب)

اربعین

عمر سفر آمد به سر مدینه

داغ دلم شد تازه تر مدینه

فریاد زن اعلام کن خبر ده

برگشته زینب از سفر مدینه

از کربلا و شام و کوفه سوغات

آورده ام خون جگر مدینه

هم داده ام از دست شش برادر

هم دیده ام داغ پسر مدینه

از کاروان بی حسین و عباس

ام البنین را کن خبر مدینه

گردیده جسم یوسف پیمبر

از قلب زینب پاره تر مدینه

پیراهن او را بگیر از من

بر مادرم زهرا ببر مدینه

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

جان مرا لب تشنه سر بریدند

هجده عزیزم را به خون کشیدند

هم پیکرش را پاره پاره کردند

هم سینه اش را از سنان دریدند

گه دور خیمه گه به دور مقتل

با کعب نی دنبال ما دویدند

با کام خشک از هیجده عزیزم

بین دو نهر آب سر بریدند

از کربلا تا شام لحظه لحظه

رأس حسینم را به نیزه دیدند

اعضای او گردیده سوره سوره

آیات قرآن از لبش شنیدند

حالا که آمد این سفر به پایان

اکنون که از ره کاروان رسیدند

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

دادم ز کف گل های پرپرم را

عبدالله و عباس و اکبرم را

راهم مده راهم مده که با خود

نآورده ام گل های پرپرم را

دیدم به روی شانة ذبیحم

با کام عطشان ذبح اصغرم را

تا سر بریدند از تن حسینم

دیدم لب گودال مادرم را

وقتی سکینه تازیانه می خورد

کردم صدا جد مطهرم را

دردا که با پیشانی شکسته

دیدم به نی رأس برادرم را

تا بر حسین خود کنم تأسی

بر چوبة محمل زدم سرم را

یک روزه یک باغ گلم خزان شد

از دست دادم یار و یاورم را

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

عریانِ تن در خون شناورش بود

پیراهنش گیسوی دخترش بود

آبی که زخمش را به قتلگه شست

در آن یم خون اشک مادرش بود

وقتی که جسمش را به بر گرفتم

لب های من بر زخم حنجرش بود

یک سوی او نعش علی اکبر

یک سوی او دست برادرش بود

من زائر جسمش کنار گودال

زهرا به کوفه زائر سرش بود

پیشانی اش را جای سنگ دشمن

نقش سم اسبان به پیکرش بود

با من بنال از داغ آن شهیدی

کز نوک نی چشمش به خواهرش بود

از نیزه و شمشیر و تیر و خنجر

بر زخم دیگر زخم دیگرش بود

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

اربعین


+ نوشته شـــده در شنبه 90 دی 24ساعــت ساعت 6:52 صبح تــوسط عیسی معلم | نظر
اشعاری چند در رابطه با اربعین

 

سفر کردم به دنبال سر تو

سپر بودم برای دختر تو

چهل منزل کتک خوردم برادر

به جرم این که بودم خواهر تو

 

حسینم واحسین گفت و شنودم

زیارت نامه ام جسم کبودم

چه در زندان، چه در ویرانة شام

دعا می خواندم و یاد تو بودم

 

برای هر بلا آماده بودم

چو کوهی روی پا استاده بودم

اگر قرآن نمی خواندی برایم

کنار نیزه ات جان داده بودم


آه که من چه پشیمان از این اربعین و از این دردهای زینبم(از همه ی برادرها و خواهرها میخوام تا برای

حفظ اسلام کمک کنن خواهرها با حجابشون و برادرها با خدماتی که به مساجد و هیات ها میکنن)

اربعین

 

گر چه اشک گرمی ارمغان آورده ام مادر

نسیم سردم و بوی خزان آورده ام مادر

نیاید کس به استقبال من زیرا که می سوزد

ز هرُم شعله ای کز سوز جان آورده ام مادر

به این بی دست و پایی بی پر و بالی نمی دانم

چه باعث شد که رو در آشیان آورده ام مادر

اگر من زنده برگشتم ز صحرای شهادت ها

ز صدها مرگ تدریجی نشان آورده ام مادر

رهانیدم ز طوفان ستم ها کاروانی را

که اینک بی برادر کاروان آورده ام مادر

حسینت را نیاوردم من و از داغ جانسوزش

دل خونین و چشم خون فشان آورده ام مادر

به جا از یوسفت ماندست یک پیراهن خونین

که با خون دل آن را ارمغان آورده ام مادر

کمک کن زینبت را تا کنار قبر پیغمبر

که مانند تو جسمی ناتوان آورده ام مادر

(امان از دل زینب)

اربعین

عمر سفر آمد به سر مدینه

داغ دلم شد تازه تر مدینه

فریاد زن اعلام کن خبر ده

برگشته زینب از سفر مدینه

از کربلا و شام و کوفه سوغات

آورده ام خون جگر مدینه

هم داده ام از دست شش برادر

هم دیده ام داغ پسر مدینه

از کاروان بی حسین و عباس

ام البنین را کن خبر مدینه

گردیده جسم یوسف پیمبر

از قلب زینب پاره تر مدینه

پیراهن او را بگیر از من

بر مادرم زهرا ببر مدینه

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

جان مرا لب تشنه سر بریدند

هجده عزیزم را به خون کشیدند

هم پیکرش را پاره پاره کردند

هم سینه اش را از سنان دریدند

گه دور خیمه گه به دور مقتل

با کعب نی دنبال ما دویدند

با کام خشک از هیجده عزیزم

بین دو نهر آب سر بریدند

از کربلا تا شام لحظه لحظه

رأس حسینم را به نیزه دیدند

اعضای او گردیده سوره سوره

آیات قرآن از لبش شنیدند

حالا که آمد این سفر به پایان

اکنون که از ره کاروان رسیدند

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

دادم ز کف گل های پرپرم را

عبدالله و عباس و اکبرم را

راهم مده راهم مده که با خود

نآورده ام گل های پرپرم را

دیدم به روی شانة ذبیحم

با کام عطشان ذبح اصغرم را

تا سر بریدند از تن حسینم

دیدم لب گودال مادرم را

وقتی سکینه تازیانه می خورد

کردم صدا جد مطهرم را

دردا که با پیشانی شکسته

دیدم به نی رأس برادرم را

تا بر حسین خود کنم تأسی

بر چوبة محمل زدم سرم را

یک روزه یک باغ گلم خزان شد

از دست دادم یار و یاورم را

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

عریانِ تن در خون شناورش بود

پیراهنش گیسوی دخترش بود

آبی که زخمش را به قتلگه شست

در آن یم خون اشک مادرش بود

وقتی که جسمش را به بر گرفتم

لب های من بر زخم حنجرش بود

یک سوی او نعش علی اکبر

یک سوی او دست برادرش بود

من زائر جسمش کنار گودال

زهرا به کوفه زائر سرش بود

پیشانی اش را جای سنگ دشمن

نقش سم اسبان به پیکرش بود

با من بنال از داغ آن شهیدی

کز نوک نی چشمش به خواهرش بود

از نیزه و شمشیر و تیر و خنجر

بر زخم دیگر زخم دیگرش بود

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

اربعین


+ نوشته شـــده در شنبه 90 دی 24ساعــت ساعت 6:52 صبح تــوسط عیسی معلم | نظر بدهید